دو شات تلخ قهوه؛ از الماس کوه نور در سینی کاترین تا انرژی هستهای در سبد ترامپ
در تحلیل جریانشناسانهی محصولات تصویری ایران پس از دههی هشتاد، قهوه تلخ مهران مدیری، نقطهای سرنوشتساز است؛ نخست، چون بازنمایی استعاری از ساخت قدرت در زیستجهانهای فراموششده است، و دوم، بهمثابه سرآغاز گفتمانی که میتوان آن را “خردهروایت انتقادی طنز” نام نهاد؛ جریانی که قدرت و فساد را در بستری تاریخی به نقد میکشد، بیآنکه هزینهی مستقیم برای سازنده بهدنبال داشته باشد.
مهران مدیری، بیآنکه در دستهبندیهای صریح سیاسی جای گیرد، توانسته با شهود هنرمندانه و بهرهگیری از تکنیکهای بومیشدهی روایت، از تنگنای سانسور عبور کرده و ساحتی برای تأویلهای گسترده بگشاید. نویسندگان سریال – امیرمهدی ژوله و خشایار الوند – نیز در قامت عملگرایان فرهنگی، دست به بازتولید تحلیلی از مناسبات دیوانسالار، رانت، فساد، و مناسک وفاداری به بیگانه زدهاند؛ در قالب درباری خیالی، اما بهغایت آشنا.
اما نقطهی عطف ماجرا اینجاست که رسانهی امروز ایران، درگیر پدیدهایست موسوم به «سلبریتیسازی انتقادی»؛ فرآیندی که طی آن، تحلیلگر علوم انسانی جای خود را به بازیگر، خواننده یا مدل میدهد؛ و تحلیل قدرت، از دل دانش، به شهود مصرفی مبتنی بر احساسات الگوریتمی تقلیل مییابد. آنچه ژان بودریار از آن با عنوان فروپاشی تمایز میان واقعیت و بازنمایی یاد میکرد، اینجا در قامت رسانهای فراگیر، بدل به سبک زندگی شده است.
قهوه تلخ به دورانی خیالی بازمیگردد؛ دورهای ناموجود در اسناد رسمی، اما آشنا در حافظهی تاریخی ما. دورانی که فساد، بیسوادی و وابستگی، ساخت قدرت را شکل میداد و سرمایهی ملی را در ازای هدیهای بیارزش، به بیگانگان واگذار میکرد. اگر آن تصاویر طنز را بر بستر سالهای پس از ١۴٠٣ بازخوانی کنیم، به حقیقتی هولناک میرسیم: تکرار تاریخ، اینبار نه در قالب سریال، که در واقعیتِ عریانِ زیستهی ما روی میدهد.
آغاز جنگ غزه، شهادت رئیسجمهور، و پاسخهای سختافزارانهی ایران به رژیم صهیونیستی، شرایطی را فراهم ساخت تا نیروهای سایه، با نقاب “صدای مردم”، بار دیگر به عرصهی قدرت بازگردند. پروژهای که در آن، ارزشهای تاریخی ایران و اسلام با رنگولعاب پسامدرن، به ضدارزشهایی آراسته بدل شدند. در غرب کشور، خردهناسیونالیسمهای پانکُردی و پانترکی تقویت گشتند؛ و در جنوب، پانایرانیسم باستانگرا، حجاب را نه نشانهی هویت، که مانعی برای آزادی مصرفی تفسیر کرد.
مرد ایرانی، که روزی شرافت را در چفیه و چادر میجست، اکنون به مدد الگوریتمهای اینستاگرام، بدل به مخاطبی منفعل برای رقصهای کوهستانی زنانی شده که نه آگاهی سیاسی، که هدایت رسانهای، ایشان را به ابزار جنگ نرم و کالای جشنوارهای بدل ساخته است.
در پروژهی تایلندسازی فرهنگی ایران، آنچه صادر میشود نه تکنولوژی است و نه معنا، بلکه «پالس مثبت» برای مذاکره با غرب. پالسهایی که از زنان بیحجاب در داووس تا لبخندهای ترامپ، بهعنوان نشانهی آمادگی ایران برای بازگشت به نظم سلطنتمحور غرب تعبیر میشوند.
قهوه تلخ، دیگر سریال نیست؛ واقعیت زندهی یک جامعهی باخته است. خزانهدار امروز، ۹۹ درصد بودجه را برای قبلهی عالم اختصاص میدهد، منتها قبلهای که نه در نیاوران، که در سیلیکونولی، والاستریت و مقر پلتفرمهای آمریکایی مستقر است.
و «الماس کوه نور» چیست؟ همان ظرفیت تمدنی خاموششده؛ انرژی هستهای، مغزهای مهاجرشده، شرم و حیا، و زیستبوم نمادین ایران. ظرفیتهایی که روزگاری میتوانستند این سرزمین را مستقل نگاه دارند، اما اکنون در زنجیرهی امتیازدهی دیپلماتیک مستهلک شدهاند.
- نویسنده : عباس اکبری زاده

















