خودکشی را نمی‌توان فقط یک تصمیم فردی دانست؛ همان‌گونه که نمی‌توان آن را تنها در اتاق روان‌شناس، پرونده پزشکی یا چند سطر از یک گزارش آماری خلاصه کرد. پشت هر خودکشی، انسانی ایستاده است که شاید مدت‌ها پیش از آخرین تصمیم، بارها و بارها با خودش، خانواده‌اش، جامعه و آینده‌ای که دیگر برایش روشن […]

 

خودکشی را نمی‌توان فقط یک تصمیم فردی دانست؛ همان‌گونه که نمی‌توان آن را تنها در اتاق روان‌شناس، پرونده پزشکی یا چند سطر از یک گزارش آماری خلاصه کرد. پشت هر خودکشی، انسانی ایستاده است که شاید مدت‌ها پیش از آخرین تصمیم، بارها و بارها با خودش، خانواده‌اش، جامعه و آینده‌ای که دیگر برایش روشن نبوده، گفت‌وگو کرده است.

خودکشی، در بسیاری از موارد، آخرین نقطه یک مسیر است؛ مسیری که ممکن است از تنهایی آغاز شده باشد، از شکست اقتصادی عبور کرده باشد، به فروپاشی عاطفی رسیده باشد و در نهایت، با احساس بی‌پناهی و بی‌آیندگی به نقطه‌ای برسد که مرگ، در ذهن فرد، ساده‌تر از ادامه زندگی به نظر برسد.

اینجاست که باید از خود بپرسیم: جامعه کجای این مسیر ایستاده بود؟

در جهان امروز، بخش بزرگی از این مسیر در فضای مجازی نیز طی می‌شود. فضای مجازی دیگر یک ابزار ارتباطی ساده نیست؛ به بخشی از زیست‌جهان انسان تبدیل شده است. انسان امروز در آن دوست پیدا می‌کند، مقایسه می‌کند، عاشق می‌شود، شکست می‌خورد، دیده می‌شود، طرد می‌شود و حتی گاهی برای رنج‌های خود دنبال معنا می‌گردد.

رفتاری که امروز در فضای مجازی ترند می‌شود، ممکن است فردا به یک الگوی رفتاری تبدیل شود. یک شوخی، یک چالش، یک سبک زندگی یا حتی یک روایت از مرگ می‌تواند در کسری از ثانیه میان هزاران و میلیون‌ها نفر دست‌به‌دست شود.

اما این قدرت رسانه، یک روی تاریک هم دارد.

وقتی خودکشی به جای یک فاجعه انسانی، به یک «سوژه» تبدیل شود؛ وقتی جزئیات مرگ برجسته شود؛ وقتی فرد پس از مرگ بیشتر از زمانی که زنده بود دیده شود؛ وقتی تصاویر، پیام‌ها و روایت‌های احساسی از مرگ او دست‌به‌دست شود، مرز میان اطلاع‌رسانی و عادی‌سازی باریک و خطرناک می‌شود.

مرگ نباید تبدیل به یک رویداد رسانه‌ای جذاب شود.

حتی فرهنگ سوگواری نیز از این قاعده مستثنی نیست. رواج برخی شکل‌های تجمل‌گرایانه و نمایش‌محور در برگزاری مراسم عزاداری، اگر به الگویی برای دیده‌شدن و دریافت توجه اجتماعی تبدیل شود، می‌تواند در ذهن فردی که در آستانه بحران قرار دارد، یک پیام خطرناک بسازد: اینکه شاید مرگ، بیش از زندگی، توجه می‌آورد.

اینجا جامعه باید مکث کند.

اگر قرار است از خودکشی پیشگیری کنیم، باید کاری کنیم که زندگی دیده شود، نه مرگ.

اما قصه فقط فضای مجازی نیست.

خودکشی را نمی‌توان از اقتصاد، نابرابری، مهاجرت، خانواده، اشتغال، طلاق، جمعیت و سرمایه اجتماعی جدا کرد. انسان در خلأ زندگی نمی‌کند. تصمیم‌های او در دل یک جامعه، یک خانواده و یک شرایط اقتصادی و اجتماعی شکل می‌گیرد.

یکی از خطرناک‌ترین شکاف‌های امروز، فاصله میان «زندگی واقعی» و «زندگی نمایش‌داده‌شده» است.

جوان روستایی امروز فقط با جوان روستای کناری مقایسه نمی‌شود؛ او هر روز با تصاویری از زندگی‌های لوکس، خودروهای گران، خانه‌های بزرگ، سفرهای پرهزینه و تفریحات بی‌پایان مواجه است. او زندگی دیگران را می‌بیند، اما هزینه واقعی آن زندگی را نمی‌بیند.

خانه‌باغ‌های لوکس در روستاها، خودروهای گران‌قیمت و سبک زندگی نمایشی، اگرچه در ظاهر فقط بخشی از تغییرات اقتصادی و فرهنگی‌اند، اما می‌توانند در ذهن جوانی که فرصت‌های اقتصادی محدودی دارد، احساس محرومیت نسبی ایجاد کنند؛ احساس اینکه «من از زندگی عقب مانده‌ام».

و این احساس، اگر با بیکاری، فقر، مهاجرت و نبود چشم‌انداز آینده ترکیب شود، خطرناک‌تر خواهد شد.

مهاجرت نیز همیشه فقط جابه‌جایی از روستا به شهر نیست؛ گاهی مهاجرت از یک رؤیا به یک واقعیت تلخ است.

جوانی از روستا به شهر می‌آید؛ نه لزوماً برای کار، بلکه برای رسیدن به تصویری که از زندگی شهری در ذهنش ساخته شده است. اما شهر، همیشه آن چیزی نیست که در صفحه تلفن همراه دیده است.

اگر شغل پیدا نکند، اگر نتواند زندگی مطلوبش را بسازد، اگر شبکه خویشاوندی و حمایتی روستا را از دست داده باشد و اگر در شهر نیز احساس تعلق نکند، به تدریج میان زمین زیر پایش و آینده پیش رویش فاصله ایجاد می‌شود.

در اینجا، شکست اقتصادی می‌تواند به شکست عاطفی گره بخورد.

ازدواجی که با انتظارات غیرواقعی، فشار اقتصادی، تفاوت شدید سبک زندگی و ضعف مهارت‌های ارتباطی آغاز شود، ممکن است به سرعت وارد بحران شود. وقتی زندگی مشترک در کمتر از یک سال به طلاق می‌رسد، نمی‌توان همیشه آن را صرفاً یک اختلاف خانوادگی دانست. این اتفاق می‌تواند نشانه‌ای از مجموعه‌ای از تغییرات اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و نسلی باشد که باید جدی گرفته شود.

کاهش پایداری ازدواج، در کنار کاهش فرزندآوری در روستاها، یک زنگ هشدار اجتماعی است.
روستایی که جوانش مهاجرت می‌کند، ازدواج کمتر می‌شود، فرزندآوری کاهش می‌یابد و خانواده‌ها کوچک‌تر می‌شوند، فقط با یک تغییر جمعیتی مواجه نیست؛ بخشی از آینده اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی خود را از دست می‌دهد.

وقتی روستا خالی می‌شود، فقط خانه‌ها خالی نمی‌شوند؛ خاطره، تولید، خانواده، سرمایه اجتماعی و امید به آینده نیز کوچک‌تر می‌شود.

و درست در همین نقطه، باید از «شهروند واقعی» سخن گفت.

ما نباید شهروندی را به فضای مجازی واگذار کنیم.

وقتی انسان در جهان واقعی شغل ندارد، قدرت خرید ندارد، تفریح ندارد، آینده را مبهم می‌بیند، در بحران کسی را در کنار خود نمی‌یابد و حتی در خانواده احساس شنیده‌شدن نمی‌کند، به‌طور طبیعی به دنبال یک جهان جایگزین می‌گردد.

و فضای مجازی آماده است تا این جهان جایگزین را به او بدهد.

در آنجا دوست پیدا می‌کند، دنبال‌کننده پیدا می‌کند، مخاطب پیدا می‌کند و حتی برای خود خانواده‌ای مجازی می‌سازد.

اما خانواده مجازی، همیشه یک خانواده واقعی نیست.

یک «آنفالو» می‌تواند برای کسی که تمام سرمایه عاطفی خود را در همان فضای مجازی گذاشته است، به معنای یک طرد واقعی باشد.

اینجاست که باید درباره سامانه‌های ارتباطی و مشاوره‌ای دستگاه‌های اجرایی نیز صریح باشیم.

سال‌هاست برای مقابله با آسیب‌های اجتماعی، سامانه‌های مختلف ارتباطی، خطوط مشاوره، درگاه‌های ثبت درخواست و سازوکارهای ارجاع طراحی شده‌اند. اما سامانه، جای انسان را نمی‌گیرد.

فردی که در آستانه بحران قرار دارد، لزوماً به یک لینک، یک فرم، یک پیام خودکار یا مجموعه‌ای از ارجاع‌های اداری نیاز ندارد؛ او نیاز دارد کسی صدایش را بشنود، مسئله‌اش را بفهمد و تا پایان مسیر کنارش بماند.

اگر سامانه‌ای طراحی شود اما شهروند پس از تماس، میان چند اداره و چند شماره تلفن سرگردان بماند، آن سامانه ممکن است روی کاغذ فعال باشد، اما در میدان زندگی اثرگذاری لازم را نداشته باشد.

پیشگیری از خودکشی با ساختن سامانه تمام نمی‌شود؛ با ساختن شبکه حمایت اجتماعی آغاز می‌شود.

ما نمی‌توانیم فردی را که سال‌ها با خودش جنگیده است، با چند جمله کلیشه‌ای مانند «مثبت فکر کن» یا «زندگی زیباست» از لبه بحران عقب بکشیم.

کسی که سال‌ها با بیکاری، شکست، تنهایی، طلاق، فشار اقتصادی و احساس بی‌پناهی زندگی کرده، بیش از شعار به «پناه» نیاز دارد.

پیشگیری از خودکشی، بنابراین، فقط وظیفه روان‌شناس نیست؛ مسئله خانواده، مدرسه، رسانه، شهرداری، بهزیستی، نظام سلامت، دستگاه‌های اقتصادی، سیاست‌گذار و در نهایت، مسئله حکمرانی اجتماعی است.

مسئولان باید از پشت میزها بیرون بیایند.

باید در تاکسی‌ها، بازارها، روستاها، محله‌ها، مدارس و میان مردم باشند.

باید صدای راننده‌ای را بشنوند که صبح از خانه بیرون می‌آید و تا شب هزاران نفر را جابه‌جا می‌کند و هزاران درد را می‌شنود.

باید پای صحبت سرپرست خانواده‌ای بنشینند که تمام روز کار می‌کند، اما تورم هر شب بخشی از قدرت خریدش را می‌بلعد.

باید ببینند خانواده‌ای که توان یک تفریح ساده را ندارد، چگونه به‌تدریج از «باهم بودن» فاصله می‌گیرد.

تورم فقط یک عدد در گزارش اقتصادی نیست.

وقتی تورم قدرت خرید خانواده را می‌گیرد، تفریح را حذف می‌کند، ازدواج را به تأخیر می‌اندازد، فرزندآوری را دشوار می‌کند و امید به آینده را فرسوده می‌سازد، دیگر با یک مسئله صرفاً اقتصادی مواجه نیستیم؛ با یک مسئله اجتماعی روبه‌رو هستیم.

از همین‌جاست که سیاست اقتصادی به سیاست اجتماعی پیوند می‌خورد.

اگر خانواده نتواند کنار هم بنشیند، اگر جوان آینده‌ای برای خود نبیند، اگر روستا خالی شود، اگر ازدواج ناپایدار شود، اگر فرزندآوری کاهش پیدا کند و اگر شهروند در لحظه بحران احساس کند هیچ‌کس صدایش را نمی‌شنود، نباید از افزایش آسیب‌های اجتماعی شگفت‌زده شویم.

خودکشی، در این معنا، فقط یک «عدد» در جدول آسیب‌های اجتماعی نیست.

گاهی صدای خاموش انسانی است که پیش از آخرین قدم، بارها تلاش کرده است دیده شود.

بنابراین، اگر واقعاً می‌خواهیم از خودکشی پیشگیری کنیم، باید از سیاست‌های مناسبتی عبور کنیم.

نباید فقط در روز جهانی پیشگیری از خودکشی درباره آن حرف بزنیم و فردا دوباره فراموشش کنیم.

باید خودکشی را در سیاست اشتغال ببینیم؛ در سیاست مسکن؛ در سیاست خانواده؛ در سیاست روستایی؛ در سیاست مهاجرت؛ در سیاست رسانه‌ای؛ در سیاست جمعیتی و در کیفیت حکمرانی اجتماعی.

باید از خود بپرسیم:

آیا شهروند ما در جهان واقعی جایی برای تعلق دارد؟

اگر شکست خورد، چه کسی دستش را می‌گیرد؟

اگر بیکار شد، چه امیدی برای بازگشت دارد؟

اگر طلاق گرفت، جامعه چگونه دوباره او را به زندگی بازمی‌گرداند؟

اگر تنها شد، چه کسی صدایش را می‌شنود؟

و اگر در تاریک‌ترین شب زندگی‌اش به نقطه بی‌پناهی رسید، آیا هنوز کسی هست که پیش از آخرین قدم، درِ خانه را به روی او باز کند؟

پیشگیری از خودکشی، در نهایت، پیشگیری از مرگ نیست؛ بازسازی امید به زندگی است.

جامعه‌ای که انسان در آن احساس کند دیده می‌شود، شنیده می‌شود، فرصت زندگی دارد، می‌تواند کار کند، می‌تواند خانواده تشکیل دهد، می‌تواند تفریح کند، می‌تواند شکست بخورد و دوباره از نو شروع کند، جامعه‌ای است که پیش از رسیدن انسان به لبه پرتگاه، دستش را گرفته است.

مسئله اصلی این نیست که چگونه انسان را در آخرین لحظه از مرگ برگردانیم.

مسئله بزرگ‌تر این است که چگونه جامعه‌ای بسازیم که انسان اصلاً به آخرین لحظه نرسد.

این، معنای واقعی پیشگیری است.

  • نویسنده : عباس اکبری زاده