مهر آمد و زنگِ دبستان‌ها نواخت، خورشید بر نخل‌های میناب بتافت؛ کودک به مدرسه رفت، با دفتر و قلم، با آرزوی فردایی روشن و خرم. اما هنوز داغِ آن صبح بر دل ماست، صبحی که مدرسه، میدانِ اندوه شد؛ و از میانِ آن همه کودکِ بی‌گناه، ۱۶۸ ستاره راهیِ آسمان شدند. در میانِ آن نام‌های […]

مهر آمد و زنگِ دبستان‌ها نواخت، خورشید بر نخل‌های میناب بتافت؛ کودک به مدرسه رفت، با دفتر و قلم، با آرزوی فردایی روشن و خرم.

اما هنوز داغِ آن صبح بر دل ماست، صبحی که مدرسه، میدانِ اندوه شد؛ و از میانِ آن همه کودکِ بی‌گناه، ۱۶۸ ستاره راهیِ آسمان شدند.

در میانِ آن نام‌های جاودان، نامِ ماکان، کودکِ مدرسه، بر لوحِ مهرِ میناب می‌درخشد؛ نامی که هر سال با بازگشایی مدرسه دوباره بر زبانِ کودکان جاری می‌شود.

اما ای خلیج فارس!

تو که قرن‌هاست پاسدارِ جنوبِ ایران ایستاده‌ای، امروز یک پیمانِ تازه بر دوش توست؛ پیمانی به بزرگیِ ۱۶۸ نام.

اگر پهنه‌ات به آب اندازه می‌شود، یادِ شهیدان را با چه می‌توان سنجید؟

پس بگذار از ساحلِ میناب تا دلِ موج‌های خروشان، یک پهنهٔ نمادین به نام آنان برپا شود؛

«خلیجِ شهدای میناب»

نه برای آنکه نامِ خلیج فارس کم‌رنگ شود؛ بلکه برای آنکه نامِ شهیدان در کنارِ نامِ پرافتخارِ خلیج فارس برای همیشه زنده بماند.

بگذار یک یادمانِ بزرگِ ملی در ساحلِ میناب برپا شود؛ با ۱۶۸ موجِ سنگی، ۱۶۸ ستاره، ۱۶۸ نام و ۱۶۸ چراغ؛ هر موج به نام یک شهید، هر چراغ برای یک دانش‌آموز، و در میانهٔ آن، نامِ ماکان.

آنگاه هر موج که از ساحل برخاست، گویی پرچمی از یادِ شهیدان باشد؛ و هر کشتی که از این آب‌ها گذشت، بداند که در جنوبِ ایران کودکانی بودند که دفتر و قلم در دست داشتند و نامشان به بلندای دریا رسید.

ای ایران!

این پیشنهاد را از میناب بشنو:

یک خلیج در دلِ خلیج فارس بساز؛ خلیجی نمادین از یاد و افتخار، به نامِ شهدای دانش‌آموز میناب.

بگذار نسل‌های آینده کنار آن یادمان بایستند و بدانند:

این موج‌ها، یادِ ۱۶۸ دانش‌آموز است؛ این دریا، شاهدِ تاریخِ آنان است؛ و این نام، خلیجِ شهدای میناب است.

مهر می‌آید، زنگِ مدرسه می‌نوازد، کودکان کتاب می‌گشایند؛ و از ساحلِ میناب صدای دریا برمی‌خیزد:

ماکان! ۱۶۸ ستاره! شما رفتید، اما ایران نامتان را به دریا سپرد تا دریا آن را تا همیشه به جهان برساند.

  • نویسنده : عباس اکبری زاده