«در دهه‌های گذشته، معلمان ایرانی در شرایطی سخت و محروم، با حداقل امکانات، آینده‌ای روشن برای کشور رقم زدند. آنها در سرمای استخوان‌سوز کلاس‌ها، سرمایه‌های علمی ایران را ساختند و امروز همان نخبگان به تأسیس ایران هسته‌ای و صنایع موشکی دست زده‌اند. حالا، در روز معلم، فرصتی برای تحلیل جایگاه معلم و نهاد آموزش در دنیای پر از تغییرات تکنولوژیک و سیاسی داریم.»

دوازدهم اردیبهشت‌ماه، که به مناسبت بزرگداشت استاد شهید مرتضی مطهری به‌عنوان «روز معلم» نام‌گذاری شده، فرصتی مغتنم برای بازاندیشی در مقام و نقش تاریخی، فرهنگی و نهادی معلم در ساختار اجتماعی ایران معاصر است. اگرچه تقویم رسمی کشور هر سال این روز را گرامی می‌دارد، اما به‌نظر می‌رسد فاصله‌ی معناداری میان گفتمان نمادین بزرگداشت معلم و واقعیت‌های زیسته‌ی او در عرصه‌های آموزشی، اجتماعی و اقتصادی پدید آمده است؛ فاصله‌ای که تحلیل آن نیازمند رویکردی میان‌رشته‌ای است و باید از منظر علوم تربیتی، جامعه‌شناسی آموزش، زبان و گفتمان فرهنگی مورد واکاوی قرار گیرد.
در دهه‌های ۳۰ تا ۶۰ هجری شمسی، معلم ایرانی، در بستر محرومیت‌های اقتصادی و کمبودهای مادی، حامل گفتمان امید و افق‌گشایی بود. او به‌مثابه عامل تمدنی، نه تنها آموزش را در کلاس‌های سرد و محقر زمستانی جاری می‌ساخت، بلکه با زبانِ غیررسمی و نامرئیِ خود، فضیلت‌های انسانی چون شجاعت، قناعت، وجدان کاری و همبستگی اجتماعی را آموزش می‌داد. برخلاف نگاه پدرانه‌ی او در خانه، در مدرسه گاه چهره‌ای سخت‌گیر و مقتدر داشت؛ گویی پلیس دانایی بود که با گچ و تخته، در سلول‌های خاکستری مغز دانش‌آموزان مفاهیم را حک می‌کرد، حتی اگر فسفرِ مغزها با فقر تغذیه تحلیل رفته باشد.
در آن سال‌ها، سرمایه‌ی علمی در لفافه‌ی ساده‌ترین ابزارها صیانت می‌شد. دانش‌آموزانی که نایلونی کهنه را چون سقف بر سر می‌کشیدند تا قطرات برف و باران بر صفحات کتاب نبارد؛ کتاب را چون گنجینه‌ای زیر پیراهن می‌نهادند تا چتر تن آنان شود. در استعاره‌ای پرمعنا، این نسل، خود را خیس می‌کرد تا “دانش” نَم نگیرد. نسلی که معلمانش در دل سختی‌ها، نخبگانی تربیت کردند که امروز ایران را به افق‌های هسته‌ای، فناوری‌های موشکی و مرزهای نوین علمی و صنعتی رسانده‌اند.
اما آنچه در طول دهه‌های ۷۰ تا ۹۰ رخ داد، دگرگونی در ساختار فرهنگی و نهادی آموزش‌وپرورش بود؛ تحولی که در پی گسترش جریان‌های چپ و راست سیاسی، موجب شد نهاد تعلیم از یک ساختار فرهنگی به یک ابزار سیاسی تقلیل یابد. معلم که روزگاری کنشگر فرهنگی بود، به ابزاری برای بقای مدیران سیاسی و چرخش قدرت بدل شد. در این میان، «دانش‌سالاری» که می‌توانست به ارتقاء کیفی منجر شود، جای خود را به «مدرک‌گرایی» و مسابقه‌ی فریبکارانه‌ی نمره‌محوری داد.
افزون بر این، رشد بی‌سابقه‌ی رسانه‌های اجتماعی و نفوذ سبک زندگی دیجیتال در فضای تعلیم، جایگاه هویتی معلم را دچار تعلیق و بحران ساخت. معلمی که زمانی از نمایش زوایای زندگی خصوصی‌اش در عرصه‌ی عمومی پرهیز داشت، امروز در پلتفرم‌های مجازی با دانش‌آموز در رقابت دیده‌شدن و جلب توجه وارد شده است؛ امری که بر ساحت قدسی آموزش و شأن حرفه‌ای معلم سایه انداخته است.
در کنار این عوامل، والدین نیز به‌عنوان ضلع سوم این مثلث، از مسیر تربیت واقعی فاصله گرفته‌اند. تجمل‌گرایی در لباس و ابزار آموزشی، رقابت ناسالم برای نمره، و وابستگی افراطی به آموزش‌های بیرونی، جای رسالت مدرسه را تنگ کرده‌اند. دانش‌آموزِ امروز، اغلب نه بر مبنای «یادگیری معنادار» که بر اساس «پرفورمنس رسانه‌ای» سنجیده می‌شود؛ از آموزش تهی شده و در عوض، درگیر بازتولید محتواهایی است که نه سواد رسانه‌ای می‌سازند، نه هویت ملی و نه شعور فرهنگی.
جامعه‌ای که معلم را به حاشیه ببرد، خود را از ریشه‌ی دانایی جدا می‌کند. اگر مدرسه صرفاً به سکویی برای عبور از کنکور و گرفتن پست و مدرک تقلیل یابد، نه نخبه می‌سازد، نه توسعه‌ی پایدار ممکن می‌شود.
بازتعریف مقام معلم، نه با بزرگداشت‌های نمادین، بلکه با بازسازی ساختار آموزشی، صیانت از شأن حرفه‌ای معلم، احیای رابطه‌ی فرهنگی اصیل میان مدرسه، خانواده و رسانه، و حرکت به‌سوی یک گفتمان ملی در تربیت ممکن خواهد شد.
روز معلم، روز بازاندیشی در رسالت تربیت، گرامی باد.

  • نویسنده : عباس اکبری زاده