در نود و هشتمین شب گردهمایی مردم ایلام، شهر را نه با چشم یک خبرنگار، که با نگاه یک دانشآموخته ادبیات نگریستم؛ شهری که آن شب، بیش از آنکه به یک میدان شهری شباهت داشته باشد، به متنی زنده از تاریخ، فرهنگ و هویت بدل شده بود. گویی فردوسی بار دیگر از فراز زاگرس […]
در نود و هشتمین شب گردهمایی مردم ایلام، شهر را نه با چشم یک خبرنگار، که با نگاه یک دانشآموخته ادبیات نگریستم؛ شهری که آن شب، بیش از آنکه به یک میدان شهری شباهت داشته باشد، به متنی زنده از تاریخ، فرهنگ و هویت بدل شده بود.
گویی فردوسی بار دیگر از فراز زاگرس سر برآورده بود و این بیت نانوشته را در گوش کوهها زمزمه میکرد که حماسه هنوز نمرده است. همانجا به یاد غلامرضاخان ارکوازی افتادم؛ شاعر نامدار ایلامی که بسیاری او را «فردوسی کُرد» مینامند؛ شاعری که توانست رنجها، باورها، آیینها و روح حماسی مردم این دیار را در زبان و ادبیات کردی جاودانه سازد. صدای گام اسبان در خیابانهای ایلام، مرا به یاد روزگاری انداخت که تاریخ این سرزمین نه بر کاغذ، که بر زین اسبها و سینه مردان و زنانش نوشته میشد.
در میان آن هیاهوی باشکوه، ناگهان ذهنم از میدان ۲۲ بهمن به کوچههای چوار پر کشید؛ به سالهایی دور، به روزگاری که پدرم جوان بود و در سالهای دفاع مقدس، رانندهای بود که مهمات را به خطوط مقدم میرساند. آن روزها، او با کامیون سنگین، دور از شهر و خانواده، در جادههایی رفتوآمد میکرد که مقصدشان سنگرهای آتش و مقاومت بود.
و امروز، سالها پس از آن روزگار، من از چوار تا ایلام آمده بودم؛ با همان دلی که گویی میراث پدر بود. در همایش بزرگ ایل هزاره ارکوازی و بولی، میان مردمانی ایستاده بودم که ریشههایشان در تاریخ این سرزمین تنیده شده است. هر بار که نگاه من به چهره سپیدموی بزرگان ایل میافتاد، دلم قرصتر میشد؛ گویی تا بزرگِ خانه ایستاده است، راه گم نمیشود و چراغ مسیر خاموش نخواهد شد.
در آن لحظه، بیش از هر زمان دیگری جای خالی پدرم را احساس کردم. دلم میخواست او نیز در میان آن جمعیت حضور داشت؛ مردی که جوانی خود را در جادههای جنگ جا گذاشت تا امروز ما در امنیت و آرامش گرد هم آییم. با خود اندیشیدم اگر تفنگ پدری در دستانم بود و بر اسبی که در میدان میتاخت سوار میشدم، چه باشکوه بود که دور افتخاری به نام ایران، به نام ایلام و به نام همه آنان که برای سربلندی این سرزمین از جان و جوانی خویش گذشتند، میزدم.
در میان جمعیت، هنگامی که بانویی بر اسب ظاهر شد، ناخودآگاه به یاد زنان اسطورهای این سرزمین افتادم؛ زنانی که در فرهنگ کردی، همواره نماد استواری بودهاند. او تنها یک سوارکار نبود؛ تجسمی از «دایکِ زاگرس» بود؛ همان مادری که در لالاییهایش هۆره جاری است و در سکوتش شکوه کوهستان نهفته.
بنرهای ارکوازی و بولی در باد میرقصیدند؛ اما این رقص، رقص پارچه نبود؛ رقص واژهها بود. واژههایی که از اعماق تاریخ ایل برمیخاستند و در هیاهوی شهر، هویت خویش را بازمیخواندند. در آن لحظه به یاد سخن حافظ افتادم که «ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمدهایم»؛ چرا که حضور مردم نه برای نمایش، که برای ادای عهدی تاریخی بود.
پیرمردان ایل با دستانی که سالها رنج کوه و دشت را لمس کرده بود، تصاویر رهبری را برافراشته بودند و جوانان با نگاههایی سرشار از امید، افقهای فردا را میجستند. اینجا دیگر مرز میان نسلها از میان رفته بود؛ همانگونه که در هۆرههای کهن کردی، صدای دیروز و امروز در هم میآمیزد و یک نغمه میشود.
آن شب فهمیدم که ایلام را نمیتوان تنها با واژگان سیاسی یا اجتماعی توصیف کرد؛ ایلام یک متن است؛ متنی که بخشی از آن را فردوسی با حماسه سروده، بخشی را مولوی با عشق معنا کرده، بخشی را غلامرضاخان ارکوازی با زبان شیرین کردی روایت کرده و بخشی دیگر را هۆرهخوانان زاگرس بر دامنه کوهها خواندهاند.
من، به عنوان دختری از تبار ارکوازی و بولی، در میان آن جمعیت احساس کردم که هویت قومی و هویت ملی نه دو مسیر جداگانه، بلکه دو رودخانهاند که در یک بستر جاری میشوند. همانگونه که هۆرههای کردی در آغوش زبان فارسی شنیده میشوند، اصالت ایل نیز در گستره ایران معنا مییابد.
آن شب، ایلام فقط یک شهر نبود؛ قصیدهای بود که با واژگان غیرت سروده میشد، هۆرهای بود که از سینه زاگرس برمیخاست و حماسهای بود که هنوز در رگهای این سرزمین جریان دارد.
- نویسنده : فرزانه محمودی


















