در میان آن موج عظیم جمعیت، چشمانم بیشتر از همه به دنبال کوچکترها بود. کودکانی که این راهِ طولانی را نه با پاهای خسته، که با دلهای معصومشان طی میکردند. یکی بر دوشِ پدر، با دستهای کوچکش گردن او را حلقه زده بود و پدر، با هر قدم، شعرِ لبیک را زمزمه میکرد تا مبادا […]

در میان آن موج عظیم جمعیت، چشمانم بیشتر از همه به دنبال کوچکترها بود. کودکانی که این راهِ طولانی را نه با پاهای خسته، که با دلهای معصومشان طی میکردند. یکی بر دوشِ پدر، با دستهای کوچکش گردن او را حلقه زده بود و پدر، با هر قدم، شعرِ لبیک را زمزمه میکرد تا مبادا کودکش از آن همه شلوغی بترسد

یکی دیگر در آغوشِ مادر، سرش را بر شانه هاش خوابانده بود و مادر، با چشمانی که اشکِ شوق داشت، آرام آرام برایش از عطشِ یک تشنه، از آسمانی که برای یک نوزاد شکافته شد، میگفت.

و یکی را دیدم روی کالسکه ایی که پدر هولش میداد؛ دستهای کوچکش را به نشانه ای سلام به سمت جمعیت تکان میداد، بی آنکه بداند دارد به سوی چه مقصدی می رود. در نگاهش فقط کنجکاوی بود و شادیِ یک سفر، اما دلِ من لرزید از این که این کودکانِ امروز، روزی خواهند فهمید که چه گنجی را در آغوش کشیده اند؛ روزی خواهند دانست که این راه، راهِ عشق است، راهِ آزادگی، راهِ ایستادگی در برابر ظلمت.

در آن لحظه به خودم گفتم: خدایا، این کودکانِ معصوم که نمیدانند کجا میروند، اما دلشان برای حسین (ع) میتپد، چه سعادتی دارند که در این مسیر، با هر نفس، نامِ کربلا را در سینه ی کوچکشان حک میکنند. این حضورشان، خودش یک معجزه است؛ معجزه ای که میگوید نسلِ بعد هم عاشورایی خواهد ماند، نسلِ بعد هم برای عباس و زینب و حسین، اشک خواهد ریخت.

اشک از چشمهایم جاری شد، نه برای خودم، نه برای خستگیِ راه، که برای این کودکان. برایشان دعا کردم که بزرگ شوند و این مسیر را با درکی عمیق تر دوباره طی کنند. برایشان دعا کردم که سایه ی حضرتِ اباعبدالله (ع) همیشه بالای سرشان باشد، همانطور که امروز، در این راه، سایه ی پدر و مادر بالای سرشان بود…

 

  • نویسنده : زینب شاهمرادیان