الهه، قربانی مستقیم عقب‌نشینی‌های گفتمانی و سکوت‌های مزمن در سیاست‌گذاری اجتماعی است. کسانی که زمانی از قانون‌گریزی کف زدند، حالا در مرگ الهه، اشک تمساح می‌ریزند.

خبر قتل فجیع الهه حسین‌نژاد، دختر جوانی که در برابر سرقت و تعرض مقاومت کرد و با ضربات چاقو به دست یک مسافرکش مطلقه به قتل رسید، یک بار دیگر عریان‌ترین لایه‌های بحران اخلاقی، امنیتی و فرهنگی در جامعه ایران را نمایان ساخت. این حادثه نه‌تنها افکار عمومی را جریحه‌دار کرد، بلکه مانند بسیاری از فجایع مشابه، خیلی زود به سوژه‌ای برای عملیات روانی و دوپاره‌سازی رسانه‌ای بدل شد؛ صحنه‌ای که در آن بلاگرها، اپوزیسیون خارج‌نشین، جریان‌های فرصت‌طلب سیاسی و رسانه‌های رسمی، به جای مواجهه ریشه‌ای با مسئله، درگیر تسویه‌حساب‌های گفتمانی شدند.

 

از همان لحظه‌ای که خبر مفقودی الهه در شبکه‌های اجتماعی دست‌به‌دست شد، این ماجرا به ابزاری برای جدال نیابتی جریان‌های متخاصم بدل گشت. مصاحبه‌ها، افشاگری‌ها و درگیری‌های مجازی میان بلاگرهای خارج‌نشین، از جمله میان ایسان اسلامی و مسیح علی‌نژاد، نه تنها کمکی به بازسازی امنیت روانی جامعه نکرد، بلکه به عمق آشفتگی رسانه‌ای دامن زد؛ وضعیتی که در آن، جنازه‌ی حقیقت زیر آوار فریادها و اغراض مدفون می‌شود.

 

حقیقت این است که ما با یک ساختار معیوب در حوزه سیاست‌گذاری اجتماعی مواجه‌ایم؛ ساختاری که یا در چنبره تندروی‌های گفتمانی گرفتار آمده یا در باتلاق انفعال و بی‌تصمیمی غرق شده است.

 

مجلس یازدهم و دوازدهم، که می‌توانستند با قانون‌گذاری هوشمندانه و تبیین‌گر، از طرح‌های مرتبط با حجاب و امنیت اجتماعی صیانت کنند، در مواجهه با هجمه‌های رسانه‌ای عقب‌نشینی کردند و میدان را به بلاگرهای سطحی‌نگر و روایت‌های عوام‌پسند سپردند. در همان زمان، دولت چهاردهم نیز به‌جای تولید جایگزین‌های نرم و موثر در حوزه سیاست‌گذاری فرهنگی، با ادبیات لیبرالیسم فرهنگی، اساساً انکار مسئله را در دستور کار قرار داد.

 

این در حالی است که طیف موسوم به اصلاح‌طلب، که در سال ۱۴۰۱ با پروژه‌ی مهسا امینی، صحنه سیاست و جامعه را به آتش کشید، اکنون خود را در قامت دلسوزان الهه حسین‌نژاد معرفی می‌کند؛ حال آنکه پیش‌تر همان‌ها با آتش زدن روسری، کف زدن برای قانون‌گریزی، و تقدیس آزادی بی‌قید، سنگ‌بنای آشفتگی هویتی و اخلاقی امروز را بنا نهادند.

 

اما واقعیت عریان‌تر و تلخ‌تر از همه این‌هاست. اگر به پرونده‌های قضایی نگاهی دقیق افکنیم، خواهیم دید که روابط خارج از عرف، تهدید به انتشار تصاویر خصوصی، اخاذی‌های عاطفی و مالی، و هنجارشکنی‌های ساختاری، بخش فزاینده‌ای از زیست روزمره بسیاری از جوانان ما شده است. شبکه‌های اجتماعی، که می‌توانستند بستری برای تعامل سالم باشند، اکنون به میدان مین تبدیل شده‌اند؛ جایی که دختران و پسران، زنان و مردان، طعمه‌های بالقوه خشونت پنهان و تهدیدات ساختاری‌اند.

 

بلاگرهایی که مدعی دفاع از آزادی زنان‌اند، خود با محافظ، بادیگارد و فیلترهای دیجیتال، از توده مردم فاصله گرفته‌اند. آیا حاضرند پیام‌های خصوصی خود را منتشر کنند تا معلوم شود این “آزادی” در عمل، چه مخاطراتی را به دنبال دارد؟

 

کسانی که دست دولت و پلیس را بستند و از برخورد قانونی با مظاهر هنجارشکنی جلوگیری کردند، آیا اکنون پاسخگوی امنیتی هستند که از بین رفته است؟

 

جناب ظریف، زمانی در داووس گفتید خیابان‌های تهران آماده مدرنیزاسیون شده‌اند؛ اکنون سؤال این است: کدام امنیت را در ازای آن مدرنیته وعده دادید؟ امروز، نه تنها کرامت زن ایرانی ارتقا نیافته، بلکه ناامنی، خشونت جنسی و تهدیدات عاطفی، بخشی از واقعیت روزمره زیست زنان شده است.

 

مقصر کیست؟ نه صرفاً قاتلی با چاقو، بلکه ساختاری که با سکوت، اهمال، تزویر گفتمانی و هراس از روشنگری، دختران سرزمین‌مان را بی‌پناه رها کرده است. در این میان، جناح موسوم به روشنفکر، با سرمایه‌گذاری بر زنان و دختران ایرانی به‌عنوان سوژه‌های سیاسی، پروژه‌ای خطرناک را پیش برده است: تبدیل زنان به میدان جنگ نرم برای تحقق اهداف ایدئولوژیک.

 

الهه حسین‌نژاد، قربانی چاقو نبود؛ قربانی غفلت، سکوت، خیانت و بهره‌برداری سیاسی بود. و تا زمانی که سیاست‌مداران ما از پرداختن به ریشه‌ها فرار کنند، رسانه‌ها به فریادهای سطحی بسنده نمایند، و نخبگان فرهنگی از بازخوانی صادقانه بحران‌های اخلاقی و اجتماعی طفره روند، این چرخه قربانی‌سازی ادامه خواهد داشت.

  • نویسنده : عباس اکبری زاده