عصردیروز . خسته و بیرمق از شلوغی شهر، از میان هیاهوی ماشینها و کوچههای کمنور، سوار یک خودروی پراید قدیمی شدم. مردی میانسال با چهرهای آرام ، پشت فرمان نشسته بود؛ از آن چهرههایی که سالها کار و زحمت، خطوط عمیقی بر پیشانیاش حک کرده بود.
در میان مسیر، ناگهان با صدایی بم و پر از دغدغه پرسید:
«چند روزه اینترنت ندارم… دیشبم کنترل تلویزیون خراب شد… امروز با سیصد هزار تومن یه کنترل خریدم. میدونی دیشب ایران به اسرائیل حمله کرد یا نه؟»
با اندکی مکث گفتم: «بله… مقر موساد هدف قرار گرفت.»
لبخند کوتاهی بر لبش نشست. دستی به فرمان کشید و زیر لب زمزمه کرد:
«خدا رو شکر… خدا لعنت کنه هر کی به وطن پشت میکنه.»
سکوتی کوتاه بینمان افتاد، که او خیلی زود شکستش:
«اوضاع اقتصادی خرابه، همهمون تو فشاریم. من اگه عاشق ایران نبودم، تو این وضعیت هیچوقت برای یه کنترل تلویزیون این همه پول نمیدادم. ولی باید در جریان باشم… باید بدونم کی ایران میزنه، کی اسرائیل رو سر جاش میشونه… باید با تمام وجودم کنار وطنم باشم، حتی از پشت تلویزیون.»
در کلامش شعلهای روشن بود؛ شعلهای از ایمان، نه به سیاست، که به خاک، به هویت، به ایران.
«مردم ایلام، مردم مرز، مردمیان که از نون شبشون میزنن، ولی نمیذارن یه لحظه از وطن غافل بشن. نه برای اینکه دنبال سرگرمی باشن، برای اینکه لحظهای از سرنوشت کشورشون دور نباشن. این مردم رو باید طلا گرفت؛ از سر تا پای وجودشون.»
در آن لحظه، پشت فرمان آن پراید فرسوده، من مردی را دیدم که سنگر ندارد، لباس رزم به تن ندارد، اما در دل معرکه است؛ با سلاحی به نام باور، با دلی که حتی در کشاکش فقر، از وطنش دست نمیکشد.
- نویسنده : عباس اکبری زاده


















