در سرمای استودیو، صدای همسر شهید، نگاه آقازاده و حضور خبرنگاران، تصویری از وطن‌پرستی و ایثار ساخت که هر لحظه زنده و قابل لمس بود.

سرمای اسفند ماه، وقتی نسیم ننه‌سرما بر صورت‌هایمان می‌وزید، صحنه‌ای شکل گرفت برای پیوند قلب‌ها با سربازان وطن. استودیو با فضای باز و نور محدود، مثل یک صحنه تئاتر زنده بود؛ همه آمده بودند تا پایان این آیین فرهنگی را تجربه کنند؛ این‌گونه فضاسازیِ خاطره‌های همسر شهید شریعتی، جشنواره‌ای وطن‌پرستی بود که اختتامیه آن، حضور پرشکوه مردم در راهپیمایی ۲۲ بهمن بود و خانواده شهید نوروز شریعتی و جمع مردم و اصحاب رسانه در آن حضور داشتند.
سخنان همسر شهید، در دل سرمای استودیو، مانند گل نرگسی روی خاک یخ‌زده نشست و سلول‌های خاکستری مغزم را روشن کرد. دستانم به نوشتن و قلمم به ثبت حقیقت وا شد. اینجا صحنه‌ای تلویزیونی بود، اما ذهن و روحم پانتومیمی زنده از زندگی شهید اجرا می‌کرد؛ بدون کلام، بدون صدای پس‌زمینه؛ تنها حرکات، نگاه‌ها و تصمیمات او جلو چشمم جان گرفتند. ایثار او از ایوان کلهر، مراقبت از مردم هلیلان، عشق به خانواده و فداکاری برای وطن، همه با حرکات نامرئی اما پرمعنا به تصویر کشیده شد. ایوان و هلیلان با حضور او گرم مانده بودند و قلم من، با گل‌های نرگس، عشق و فداکاری او را به روح مطهرش تقدیم می‌کند.
همسر شهید روایت می‌کرد از آخرین مکالمه‌ها؛ از لحظه‌ای که انگشترش را به همسر سپرد تا به فرزند برسد، و از سفارشی برای مهمانی همکاران که به خاطر امنیت مردم لغو شد. از خواب‌هایی که همکاران برایش تعریف کرده بودند؛ خواب‌هایی که سفر به خانه خدا را نوید می‌دادند. شهید، مهمان ویژه‌ای بود که مهمانی دنیوی را رها کرد و مهمان ضیافت آخرت شد. همسرش با صلابت گفت: «حاضرم پوتین شهید را بپوشم و در برابر دشمن بایستم.»
آقازاده دهه‌نودی شهید شریعتی، با صدایی قاطع و نگاهی استوار، سخن گفت؛ قاسم‌گونه، شجاع و مصمم. قلم من گل نرگس را بر کربلا می‌کارد و در این نسل جوان، میراث فکری و اخلاقی پدر را می‌بیند و من نیز قلمم را به روح شهید نوروز شریعتی تقدیم می‌کنم، با زمزمه‌ای از ایران: «یا برگرد، یا آن گل را برگردان.»
این لحظه‌ها زنده‌اند؛ صدای همهمه، زمزمه مهمانان، نگاه‌های اشک‌آلود و لبخندهای خاموش، همه با هم پانتومیمی از عشق، فداکاری و وطن‌پرستی خلق کردند. و تو، خواننده، در کنار ما هستی؛ نفس می‌کشی، می‌بینی، حس می‌کنی و با هر کلمه، قلبت با قلب‌های این جمع یکی می‌شود.

  • نویسنده : عباس اکبری زاده