اسلام انصاری‌فر، برادر عزیزم! من هم مثل تو از تشییع آقای شهید جاماندم؛ جامانده‌ای که هنوز باورش نمی‌شود میان آن دریای بی‌کران دلدادگان، جای خالی خودش را فقط در قاب کوچک اتاقش جست‌وجو می‌کند. راستش را بخواهی، از سیزدهم تیر، هم‌زمان با آغاز تشییع رهبر، تا ساعت چهار صبح هفدهم تیر، دیگر آن عباس اکبریِ […]

اسلام انصاری‌فر، برادر عزیزم!
من هم مثل تو از تشییع آقای شهید جاماندم؛ جامانده‌ای که هنوز باورش نمی‌شود میان آن دریای بی‌کران دلدادگان، جای خالی خودش را فقط در قاب کوچک اتاقش جست‌وجو می‌کند.
راستش را بخواهی، از سیزدهم تیر، هم‌زمان با آغاز تشییع رهبر، تا ساعت چهار صبح هفدهم تیر، دیگر آن عباس اکبریِ فعال رسانه‌ای نبودم. انگار با رفتن او، واژه‌ها هم از من هجرت کردند. نه حوصله‌ی حضور در گروه‌ها را داشتم، نه توان نوشتن، نه حتی رمقی برای دنبال کردن خبرها. تنها کاری که از دستم برمی‌آمد، پناه بردن به اینستاگرام بود؛ مداحی‌ها را یکی پس از دیگری گوش می‌دادم، سخنانش را بارها مرور می‌کردم و هر بار، گویی برای نخستین‌بار داغ را تجربه می‌کردم.
اتاق کوچک من، این چند روز، حسینیه‌ای خاموش شده بود. روبه‌روی عکسش می‌نشستم، ساعت‌ها بی‌آنکه چیزی بگویم، فقط نگاه می‌کردم و اشک می‌ریختم. سکوت، بلندترین صدایی بود که در آن اتاق شنیده می‌شد. حتی حال دوستانم هم بهتر از من نبود؛ محمد راهی تهران شد، حسین به قم رفت و من، با تنهایی‌ام هم‌خانه شدم.
فقط گاهی چند رسانه‌ی همفکر را مرور می‌کردم؛ شاید سطری پیدا شود که اندکی از سنگینی این دلتنگی را کم کند. تا اینکه امشب، در رسانه‌ی پویا روز به مدیر مسئولی سید داود سجادی ، دل‌نوشته‌ی «شعر و خورشید» را دیدم. هنوز چند خط بیشتر نخوانده بودم که احساس کردم کسی، بغض فروخورده‌ی این چند روز مرا نوشته است؛ به‌ویژه آنجا که گفتی:
«آقا جان! می‌دانم که امروز خیابان‌ها از تپش قلب هزاران عاشق لبریز است. می‌دانم که ایران امروز بوی بهشت و بوی عطر نامِ تو و شکوه بدرقه‌ای که تاریخ به یاد نخواهد آورد را می‌دهد. ولی من در این جغرافیا، تنها به وسعت اتاقِ کوچکم، به وسعت همین واژه‌ها، در سوگ تو نشسته‌ام. دلم می‌خواست در میان آن جمعیت بی‌انتها باشم. می‌خواستم شانه‌ام را به شانه‌ی سیل خروشان عزاداران گره زده و نامت را آن‌چنان فریاد بزنم که سقف آسمان فرو بریزد.»
نشد که بیایم، اما باور کن، در پهنه‌ی بی‌انتهای خیالم، در میان خیل خونخواهان عزادارت، برایت زمزمه می کردم:
با «مُشت گره کرده» و در راهی راست
وقتی که خدای عاشقی هم با ماست
از «قائد» و از «شهید» باید دم زد
با پرچم سرخِ عشق «باید برخاست»

اسلام جان…
این چند سطر را که خواندم، دیگر احساس نکردم در این غربتِ اتاقم تنها هستم. انگار میان آن همه جمعیت، کسی از جنس همین جاماندگان ایستاده بود؛ کسی که زبان اشک‌های نریخته‌ی مرا می‌دانست.
میثم تمار، رسانه‌ی امیرالمؤمنین(ع) و سیدالشهدا(ع) بود؛ نه با دوربین و نه با قلم، بلکه با حقیقتی که در جانش شعله می‌کشید. نخلستان، تریبون میثم تمار بود و او آن‌قدر در راه حقیقت سوخت تا سرانجام در کنار همان نخل، در حالی که رجز می‌خواند، به شهادت رسید.
تو همیشه مرا به یاد میثم تمار انداخته‌ای؛ اما امشب بیشتر از همیشه. واژه‌هایت، همان فریادهای بی‌امان میثم بود؛ فریادهایی که سکوت را شکست و مرا از انزوای این چند روز بیرون کشید. گاهی یک دل‌نوشته، از هزاران خبر رساتر است؛ و امشب، نوشته‌ی تو برای من همان رسانه‌ای بود که دل داغدارم به آن نیاز داشت.
دیگر چیزی برای گفتن ندارم. فقط می‌دانم امشب بیش از همیشه به روضه‌ای برای آقای شهید نیاز دارم.
برادر عزیزم، باز هم بنویس. باز هم شعر بخوان. باز هم از خورشید بگو. شاید هنوز جاماندگانی باشند که در سکوت اتاق‌هایشان، چشم‌انتظار واژه‌هایی هستند که بتواند دستشان را بگیرد و از تنهایی این داغ عبورشان دهد.

  • نویسنده : عباس اکبری زاده