به بهانه هفته دولت، بد نیست دوباره به «یار دبستانی» برگردیم؛ به ترانهای که فقط یک سرود نیست؛ بخشی از حافظه تاریخی چند نسل از ایرانیان است. ترانهای که در التهاب سال ۱۳۵۷ و پس از حوادث خونین ۱۳ آبان آن سال، با صدای جمشید جم، به بخشی از حافظه فرهنگی و اعتراضی ایرانیان تبدیل شد.
«یار دبستانی» از دل یک دوران پرآشوب آمد؛ از روزهایی که دانشآموز و دانشجو در خیابان بودند و اعتراض، هزینه داشت.
اما امروز، شاید وقت آن رسیده باشد که این ترانه را نه فقط برای گذشته، بلکه برای آینده بخوانیم.
هفته دولت از دوم شهریور آغاز شده است. اما آیا میتوان این هفته را فقط به افتتاح چند پروژه، ارائه گزارش عملکرد، نقدهای معمول سیاسی و مجادلات جناحی محدود کرد؟
به گمان من، نه.
ایران امروز در نقطهای ایستاده که سیاستورزی مسئولانه باید از مرز رقابتهای روزمره عبور کند و به یک پرسش بزرگتر برسد:
چگونه میتوان در میانه بحران، ایران را کنار هم نگه داشت؟
این پرسش، بیش از آنکه خطاب به دولت باشد، متوجه جریانهای سیاسی و اجتماعی حامی دولت، بهویژه اصلاحطلبان و نیروهایی است که از «وفاق» سخن میگویند.
دولت چهاردهم با شعار «وفاق ملی» روی کار آمد. در این مدت نیز، فارغ از رقابتهای حزبی، بخشی از جریان رقیب در مقاطعی از دولت حمایت کرده است. نقد دولت، حق جامعه و وظیفه جریانهای سیاسی است؛ اما نقد نباید به نفرت تبدیل شود و رقابت سیاسی نباید به گسست اجتماعی برسد.
شرایط امروز ایران، بهویژه پس از جنگ دوازدهروزه، تحولات امنیتی و سیاسی، جنگ چهلروزه و وضعیت ناپایدار ناشی از توقف جنگ، مذاکره و احتمال شکلگیری بحرانهای تازه، با شرایط عادی متفاوت است.
در چنین بزنگاهی، من بهعنوان منتقد گفتمان دولت ــ چه در حوزه اصلاحات و چه در قرائت موجود از وفاق ــ یک اصل را مهم میدانم:
نقد سیاسی نباید ایران را ضعیف کند.
من بهعنوان یک شهروند، هر اقدامی را که در چارچوب قانون و در جهت منافع ملی ایران باشد، حمایت میکنم؛ حتی اگر برای این حمایت، بخشی از همفکران سیاسیام از من دلخور شوند یا هزینهای سیاسی بر من تحمیل شود.
این به معنای تعطیل کردن نقد نیست.
به معنای آن است که در بزنگاههای حساس تاریخی، منازعه جناحی را موقتاً عقب بنشانیم تا ایران جلوتر بایستد.
با همین مقدمه، به «یار دبستانی» برگردیم.
منم یار دبستانی…
اما این بار باید آن را بلندتر بخوانیم؛ نه فقط با بغض یک نسل، بلکه با امید یک ملت.
اگر در سال ۱۳۵۷ دانشآموزان و دانشجویان در خیابانها قربانی خشونت شدند، امروز نیز در روایت این یادداشت، دانشآموزان میناب قربانی حملات شدهاند؛ حادثهای تلخی که ، ۱۶۸ دانشآموز در آن شهید شدند و سرنوشت ماکان همچنان در هالهای از ابهام قرار دارد.
و اینجاست که تاریخ، دوباره یقه ما را میگیرد و یک سؤال سخت میپرسد:
چرا در تاریخ معاصر ایران، جوان و دانشآموز باید تاوان منازعات قدرت را بدهد؟
کودک ایرانی چه گناهی کرده است؟
دانشآموز ایرانی چرا باید به جای کتاب، صدای انفجار را بشنود؟
جوان ایرانی چرا باید میان آینده و اسلحه یکی را انتخاب کند؟
«یار دبستانی» اگر روزی نماد اعتراض به استبداد بود، امروز میتواند معنای دیگری نیز پیدا کند؛ نماد مطالبه امنیت، صلح، تمامیت ارضی و آیندهای که در آن هیچ کودک و دانشآموز ایرانی قربانی منازعات سیاسی و نظامی نشود.
از همینجا باید به مفهوم «وفاق» برگردیم.
وفاق، عکس یادگاری چند سیاستمدار کنار یکدیگر نیست.
وفاق، میز کنفرانس و جلسه تشریفاتی نیست.
وفاق یعنی وقتی اختلاف داریم، باز هم بتوانیم کنار هم بایستیم.
وفاق یعنی ترمیم شکافهایی که سالهاست در جامعه ایجاد شده است.
یعنی بازگرداندن اعتماد.
یعنی شنیدن صدای دیگری، حتی وقتی با او موافق نیستیم.
و اینجاست که خطاب من به اصلاحطلبان و حامیان دولت روشن است:
خیابان اجتماعی را رها نکنید.
به سراغ مردم بروید.
به سراغ جوانانی بروید که دلخورند.
به سراغ کسانی بروید که امیدشان را از دست دادهاند.
با آنان حرف بزنید، نه از بالا؛ در کنار آنان.
اقناع کنید، نه اینکه فقط قانعبودن خودتان را ثابت کنید.
امید اجتماعی را جایگزین یأس کنید و اجازه ندهید اختلاف سیاسی به بیگانگی اجتماعی تبدیل شود.
سرباز ایران!
این روزها، روز قهر و انزوا نیست.
ایران بیش از آنکه به فرزندان خشمگین نیاز داشته باشد، به فرزندان مسئول نیاز دارد.
ایران امروز شبیه مادری است که درد زایمان را تحمل میکند؛ دردِ سختِ عبور از یک مرحله دشوار برای رسیدن به تولدی تازه.
زایمان درد دارد؛ اما پایان این درد، تولد است؛ تولد فرزندی که به خانواده تعلق دارد و آمدنش، رنج مادر را به امید تبدیل میکند.
ایران نیز امروز در میانه چنین مرحلهای قرار دارد؛ مرحلهای دشوار، پرهزینه و سرنوشتساز. اما اگر از این بحران با عقلانیت، همبستگی و ایستادگی عبور کنیم، میتوان امیدوار بود که پایان این درد، آغاز دورهای تازه برای ایران باشد.
پس از پیروزی ایران بر آمریکا و عبور از این مرحله تاریخی، تولد ایران جدید باید تولد امید، امنیت و پیشرفت باشد؛ ایرانی که از دل سختیها، فرصت تازهای برای آبادانی، توسعه و سربلندی میسازد.
این پیروزی نباید فقط در میدان تقابل معنا پیدا کند؛ پیروزی واقعی آنجاست که امنیت به زندگی مردم بازگردد، امید به جامعه برگردد، اقتصاد جان بگیرد، جوان ایرانی آیندهاش را در ساختن کشور ببیند و خانواده ایرانی با اطمینان به فردای فرزندانش نگاه کند.
درد را باید تحمل کرد، اما نباید به درد عادت کرد؛ باید از آن عبور کرد و آیندهای ساخت که ارزش این همه ایستادگی را داشته باشد.
ایران برای عبور از این مرحله، بیش از همیشه به گفتوگو، عقلانیت، همگرایی و شجاعت نیاز دارد؛ چراکه قرار نیست از دل این روزهای سخت، فقط یک پایان بیرون بیاید؛ قرار است یک آغاز متولد شود: آغاز امید، امنیت، پیشرفت و سربلندی ایران.
یکی از مهمترین شاخصهای موفقیت دولت در چنین شرایطی، فقط تعداد پروژههای افتتاحشده نیست.
دولت باید بتواند سرمایه اجتماعی تولید کند.
اعتماد بسازد.
امید ایجاد کند.
و مردم را دوباره به این باور برساند که با وجود همه اختلافها، هنوز یک سرنوشت مشترک داریم.
آن سرنوشت، ایران است.
کار گروهی برای ایران نباید یک شعار زیبا باقی بماند؛ باید به یک راهبرد ملی تبدیل شود.
شکافهای اجتماعی با بخشنامه بسته نمیشوند.
با گفتوگو بسته میشوند.
با شنیدن.
با احترام.
با اعتمادسازی.
با پذیرفتن این حقیقت ساده که میتوان ایرانی بود و متفاوت فکر کرد.
در این میان، یک مأموریت مهم دیگر نیز وجود دارد:
گفتوگو با جوانانی که جذب گروههای مسلح، جریانهای تجزیهطلب یا دیگر پروژههای سیاسی ضد تمامیت ارضی ایران شدهاند.
همه آنان را نمیتوان با یک چوب راند.
ممکن است بخشی از این جوانان قربانی روایتهایی شده باشند که با پول، رسانه، تبلیغات و رؤیافروشی، آنها را از خانه خود دور کرده است.
ممکن است خشمگین باشند.
ممکن است دلخور باشند.
ممکن است حتی از ایران و ساختار سیاسی موجود زخم خورده باشند.
اما باید میان «اعتراض» و «خشونت»، میان «مخالف» و «دشمن»، تفاوت گذاشت.
ایران را نمیتوان با پروژههای تجزیهطلبانه به آینده رساند.
یک روز سخن از استقلال کرد است، روز دیگر ترک، بلوچ، عرب، لر یا خوزستانی.
اما من یک استقلال را به رسمیت میشناسم:
استقلال ایران؛ ایرانی برای همه ایرانیان.
کرد، لر، عرب، بلوچ، ترک، فارس، ترکمن، گیلک، مازندرانی و خراسانی، رقیب یکدیگر نیستند.
اینها تکههای یک تاریخاند.
زبانها و فرهنگهای متنوعی هستند که در طول قرنها، پیکره ایران را ساختهاند.
در سال ۱۴۰۱ نیز خطاب به کسانی که جذب جریانهای تجزیهطلب شده بودند، گفتم:
خانه پدری، هرچقدر فقیر و گرفتار باشد، باز هم خانه پدری است.
اگر دیوارهای خانه ترک برداشته، تعمیرش کنیم.
اگر سقفش فروریخته، دوباره بسازیم.
اگر در خانه اختلاف افتاده، دور یک میز بنشینیم.
اما خانه را آتش نزنیم.
و اگر کسی از خانه دور شده، راه بازگشت را برایش نبندیم.
حتی برای آنانی که امروز در صف مخالفان مسلح ایستادهاند، باید تا زمانی که امکان بازگشت وجود دارد، راهی برای بازگشت باقی بماند.
این به معنای چشمپوشی از خشونت و اقدام مسلحانه نیست.
قانون باید اجرا شود.
اما سیاست ملی باید یک تفاوت مهم را بفهمد:
مخالف را نباید همیشه دشمن دید.
برای اصولگرا و اصلاحطلب آسان نیست که از بخشی از ترجیحات جناحی خود کوتاه بیایند.
برای هیچکدام آسان نیست.
اما سیاست، هنر تشخیص اولویتهاست.
گاهی باید از بخشی از خواستههای جناحی گذشت تا اصل بزرگتری باقی بماند.
و آن اصل بزرگتر، ایران است.
ایران مادر همه ماست.
مادری که امروز خسته است، زخمی است، درد میکشد؛ اما هنوز ایستاده است.
پس بیایید به جای آنکه فرزندان این مادر روبهروی هم بایستند، کنار هم بایستیم.
درد کوتاه آمدن از برخی مواضع سیاسی را برای ایران تحمل کنیم.
درد گفتوگو را تحمل کنیم.
درد شنیدن صدای دیگری را تحمل کنیم.
درد پذیرفتن تفاوتها را تحمل کنیم.
درد کنار گذاشتن بخشی از منازعات جناحی را تحمل کنیم.
شاید پشت همین دردها، تولد یک سرمایه بزرگتر باشد:
ایران متحد.
ایران قدرتمند.
ایران سربلند.
پس در هفته دولت، دوباره «یار دبستانی» بخوانیم.
اما این بار برای گذشته نه؛ برای آینده.
برای دانشآموزی که باید فردا پشت نیمکت مدرسه بنشیند، نه در میدان جنگ.
برای جوانی که باید اسلحه را زمین بگذارد و کتاب، کار و سازندگی را انتخاب کند.
برای مادری که باید فرزندش را با خیال آسوده راهی مدرسه کند.
برای پدری که باید مطمئن باشد آینده فرزندش در گرو صدای گلوله نیست.
برای ایرانی که باید اختلافاتش را مدیریت کند، نه اینکه اختلافات، آیندهاش را مدیریت کنند.
و برای وطنی که امروز بیش از هر زمان دیگری به وحدت ملی، گفتوگوی سیاسی، عقلانیت و امید نیاز دارد.
منم یار دبستانی؛ اما امروز، یار ایرانم.
یار دبستانی من با من و همراه منی
تو دست هم دستای ما همسفر راه منی
جبهه ی ما مدرسه شد معلم ما شهدا
آمریکا شیطان بزرگ میترسه از وحدت ما
دشمن ما منتظره تا من و تو خسته بشیم
تو قفس دشمنیاش مونده و پربسته بشیم
ما می تونیم با همدلی دشمنارو ناامید کنیم
میون دنیا دوباره ایرانو روسفید کنیم
یار دبستاتی من با من و همراه منی
تو دست هم دستای ما همسفر راه منی
جبهه ی ما مدرسه شد معلم ما شهدا
آمریکا شیطان بزرگ میترسه از وحدت ما
- نویسنده : عباس اکبری زاده


















