پیش از آن‌که قدمی برداشته شود، پیش از آن‌که زائری راه بیفتد، دختری در خرابه شام اشک ریخت و با چشمان منتظرش مسیر اربعین را تطهیر کرد. رقیه(س)، نخستین جامانده این مسیر بود؛ دختری که به کربلا نرسید، اما هر قدم در این راه، بوی موی سوخته او را با خود دارد.

در تاریخ عشق، نامی هست که از خیمه‌های نیم‌سوخته کربلا برخاسته و هنوز بوی سوختگی‌اش، بوی بغضش، بوی غربتش، مشام زمان را می‌سوزاند: رقیه(س)
کودکی که نه در میدان جنگ، که در خرابه شام، با شعله‌ای خاموش شد که از کربلا برخاسته بود.
اما قصه این دختر، فقط روایت یک شهادت کودکانه نیست؛ او نقطه آغاز دلتنگی ابدی برای اربعین است.
او، پیش از آن‌که زائر شود، جامانده شد
پیش از آن‌که گام بردارد، موهایش در آتش خیمه‌ها سوخت. پیش از آن‌که به گودال برسد، دلش برای پدر پر کشید و آرام در خرابه، در بوی گیسوان خاکسترشده‌اش، جان داد.
اربعین از راه می‌رسد؛ میلیون‌ها دل، قدم به قدم، خاک را می‌بوسند و آسمان را صدا می‌زنند.
اما هیچ گامی به زیبایی قدم‌هایی نیست که برداشته نشد؛
هیچ زائری به عظمت اولین جامانده کربلا نیست…
و هیچ اشکی، تلخ‌تر از اشک کسی نیست که کربلا را با تمام سلول‌هایش حس کرد، بی‌آنکه دیده باشد.
امسال نه کفش راه دارم، نه بار سفر، نه توفیق خادمی.
اما هر صبح، دلم به یاد دختری می‌سوزد که با موی سوخته‌اش مسیر اربعین را روشن کرد.
کربلا را قدم نمی‌زنم، اما در خرابه شام، گوشه چشمی از مسیر اربعین را در اشک‌های رقیه(س) می‌بینم؛
همانجا که دل کوچک او، به‌اندازه تمام زائران، فریاد زد:
«بابا، کِی می‌آیی؟!»

  • نویسنده : عباس اکبری زاده