جمعه که از راه می‌رسد، گویی تقویم، ورق نمی‌خورد؛ تاریخ، دوباره به محرم سال شصت‌ویک هجری بازمی‌گردد. برای دل‌های حسینی، جمعه فقط پایان یک هفته نیست؛ موعد تجدید عهد با خون، با حقیقت و با کاروانی است که هنوز در امتداد تاریخ حرکت می‌کند. جمعه که می‌شود، دلم هیئت می‌شود؛ نه هیئتی از خشت و […]

جمعه که از راه می‌رسد، گویی تقویم، ورق نمی‌خورد؛ تاریخ، دوباره به محرم سال شصت‌ویک هجری بازمی‌گردد. برای دل‌های حسینی، جمعه فقط پایان یک هفته نیست؛ موعد تجدید عهد با خون، با حقیقت و با کاروانی است که هنوز در امتداد تاریخ حرکت می‌کند.
جمعه که می‌شود، دلم هیئت می‌شود؛ نه هیئتی از خشت و آهن، که مجلسی برپا در میانه سینه، با منبری از اشک، بیرقی از داغ و نوحه‌ای که از اعماق فطرت انسان برمی‌خیزد.
در این ضیافت اندوه، خویشتن را درختی پاییزی می‌بینم؛ درختی که با هر «یا حسین»، برگی از تعلقاتش فرو می‌ریزد. اما این، خزان مرگ نیست؛ خزان دلبستگی به دنیاست تا جان، سبک‌بال‌تر به کربلا برسد.
هر برگی که از شاخه وجودم جدا می‌شود، رنگ و بوی روایتی از عاشورا را با خود دارد؛ یکی، عطش گلوی شکافته حضرت علی‌اصغر(ع) را زمزمه می‌کند؛ دیگری، از دستان بریده حضرت عباس(ع) در کنار علقمه روایت دارد؛ برگی دیگر، بوی گیسوان سوخته حضرت رقیه(س) را در باد می‌پراکند و برگی دیگر، شعله‌های خیمه‌هایی را به یاد می‌آورد که آتش، جسمشان را سوزاند، اما نتوانست پیامشان را خاکستر کند.
و در میان همه این برگ‌ها، قامت حضرت زینب(س) چون سرو حقیقت ایستاده است؛ بانویی که پس از عاشورا، نگذاشت خون، در سکوت تاریخ دفن شود و با خطبه‌هایش، رسانه جاودان نهضت حسینی را بنا نهاد.
چشم که بارانی می‌شود، برگ‌های اشکم تا علقمه پرواز می‌کنند؛ اما مشک، دیگر بر دوش عباس(ع) نیست. آب، شرمسار فرات مانده است و عطش، هنوز در حافظه تاریخ موج می‌زند.
کاش نسیمی از ملکوت، این برگ‌های اشک را از دامان زمین برمی‌چید و به خیمه‌گاه حسین(ع) می‌رساند؛ نه برای آنکه عطش کودکان را فرو بنشاند، که آن عطش، ابدی‌ترین فریاد تاریخ شد؛ بلکه تا گواهی دهد هنوز، پس از قرن‌ها، دل‌هایی هستند که هر جمعه در کربلا اقامه عزا می‌کنند، هر اشکشان بیعتی دوباره است و هر سینه‌زدنشان امضایی بر پیمان «هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی».
جمعه که می‌شود، می‌فهمم کربلا یک جغرافیا نیست؛ حقیقتی جاری در متن تاریخ است. عاشورا پایان نیافته است؛ هر دل که برای حسین(ع) می‌تپد، خیمه‌ای از آن کاروان است و هر اشکی که بر گونه جاری می‌شود، برگ زرینی بر دفتر بی‌پایان عاشقی برای سیدالشهدا(ع).

  • نویسنده : عباس اکبری زاده