روی نیمکتی سرد در سالن انتظار فرودگاه، مادربزرگی از اهالی استان ایلام چادر به خود پیچیده و تن خستهاش را در آغوش صبر پنهان کرده است. در نگاه اول شاید تنها یک زن مسن در حال استراحت دیده شود، اما در عمق این تصویر، میتوان سالها صبر، رنج، دلسوزی و وفاداری به آرمانهای انقلاب را دید.
این تصویر، شاید برای بسیاری تنها نمایی از یک پیرزن خسته باشد که روی صندلیهای فلزی و سرد فرودگاه دراز کشیده؛ اما برای آنان که با جغرافیای رنج و تاریخِ محرومیت ایلام آشنایند، این صحنه چیزی فراتر از یک انتظار ساده است.
مادربزرگی از مردم صبور ایلام، از ساعت شش صبح، خود را به فرودگاه رسانده؛ برای استقبال از رئیسجمهوری که امید دارد مرهمی بر زخمهای بیصدای مردم باشد.
در مصاحبهای کوتاه، با صدایی لرزان اما قلبی سرشار از امید میگوید:
«من مشکلات زیادی دارم؛ مثل خیلی از مردم این استان. اما هنوز امیدوارم. ما بارها به درهای بسته خوردهایم، ولی باز هم چشمبهراه کسی هستیم که بیاید و باری از دوشمان بردارد.»
در نگاه نگارنده، این جمله تلخ اما صادقانه معنا مییابد:
رئیسجمهور، جراح قلب است؛ اما ای کاش جراح دریچههای بستهی ناامیدی هم باشد. پنجرهای از امید برای مادران ایلامی باز کند.
این تصویر، تنها یک قاب از فرودگاه نیست؛ سندیست از وفاداری و امیدِ مادری که زندگی را تاب آورده با دستان خالی و چشمانی پر از چشمانتظاری. او بهجای فریاد، حضور یافته؛ بهجای مطالبهگری پرخاشگرانه، دلبسته وعدهای انسانی است.
اکنون نوبت دولت است. آیا این صدا شنیده خواهد شد؟ آیا مردی که از جراحی قلب آمده، دلِ زخمیِ یک استان را نیز ترمیم خواهد کرد؟
- نویسنده : فرزانه محمودی


















