امشب، پنجم محرم است. شبی که بوی روضههای خانگی میدهد؛ بوی اشکهای پنهان، چراغهای کمسو، سینهزنیهای بیهیاهو و نوحههایی که انگار قرنهاست از گلوهای خسته این سرزمین برخاستهاند و هنوز تمام نشدهاند. مراسم عزاداری تمام شده بود. جمعیت آرامآرام پراکنده میشد و من، بیآنکه بدانم قرار است با کدام بخش از گذشته خود روبهرو شوم، […]
امشب، پنجم محرم است.
شبی که بوی روضههای خانگی میدهد؛ بوی اشکهای پنهان، چراغهای کمسو، سینهزنیهای بیهیاهو و نوحههایی که انگار قرنهاست از گلوهای خسته این سرزمین برخاستهاند و هنوز تمام نشدهاند.
مراسم عزاداری تمام شده بود. جمعیت آرامآرام پراکنده میشد و من، بیآنکه بدانم قرار است با کدام بخش از گذشته خود روبهرو شوم، برای انجام کاری سراغ شناسنامه رفتم.
سالها بود تنها تاریخ تولد شمسیام را میشناختم؛ اول مهر ۱۳۶۴. همان تاریخی که در مدرسه، دانشگاه و تمام مناسبات اداری زندگی با آن شناخته شدهام. اما این بار، چشمم روی سطری متوقف شد که شاید دهها بار دیده بودم و از کنارش گذشته بودم:
هفتم محرم ۱۴۰۶ قمری.
چند ثانیه فقط نگاه کردم. به واژه «محرم». به هفتمین روز ماهی که برای من صرفاً یک تقویم نیست؛ جغرافیای هویت است. ماهی که کودکیام با پرچمهای سیاه آن گره خورده، نوجوانیام با روضههایش شکل گرفته و بسیاری از انتخابهای اجتماعی و سیاسیام زیر سایه مفاهیمش معنا پیدا کرده است.
من تکپسر خانواده بودم؛ نوزادی که پس از سه دختر به دنیا آمد و حتی با شیر مادر هم سازگاری نداشت. هنوز هجده ماهه نشده بودم که در چهارم بهمن ۱۳۶۵، پدر از دنیا رفت و مادرم، زنی تنها در میانه سالهای جنگ، زیر چادرهای مهاجران و در روزگاری که سهم بسیاری از زنان این سرزمین، صبر بود و اشک، بار زندگی را به دوش کشید.
او هرگز برای من کلاس عقیدتی نگذاشت، کتاب فلسفه سیاسی نخواند و از نظریههای مقاومت چیزی نمیدانست؛ اما هر بار که از حادثهای جان سالم به در میبردم، هر بار که گرهی از زندگیام باز میشد یا توفیقی به دست میآوردم، جملهای را تکرار میکرد:
«کار امام حسینه… عبرت بگیر.»
امشب، پس از چهل سال زندگی، ناگهان به ذهنم رسید که شاید پاسخ پرسشی که هیچگاه نپرسیده بودم، در همین شناسنامه نهفته باشد.
چرا نامم عباس است؟
آیا پدر و مادرم، آن کودک متولد هفتم محرم را نذر صاحب این ماه کرده بودند؟ آیا انتخاب نام عباس، تنها یک علاقه خانوادگی بود یا تمنایی خاموش برای پیوند خوردن فرزندشان با کاروانی که از کربلا عبور کرده و هنوز در تاریخ در حرکت است؟
پاسخی ندارم.
اما میدانم که از کودکی، عباس برای من فقط یک نام نبود؛ نماد وفاداری بود. قامت استوار مردی که در دشوارترین لحظه تاریخ، میان امنیت و حقیقت، حقیقت را برگزید.
شاید به همین دلیل است که سالهاست در میدان سیاست، بارها و بارها برچسب «تندرو» خوردهام.
اما این روزها از خود میپرسم؛ تندرو کیست؟
آیا تندرو کسی است که بر باورهایش ایستاده است؟
یا آنکه هر صبح، اصولش را با جهت وزش بادهای سیاسی تنظیم میکند؟
در ادبیات علوم سیاسی، رادیکالیسم زمانی مذموم است که فرد، واقعیت را انکار کند، حقوق دیگران را نادیده بگیرد و خشونت را جایگزین استدلال سازد. اما پایداری بر یک منظومه فکری، حتی اگر پرهزینه باشد، الزاماً افراطگرایی نیست.
تاریخ تشیع، بیش از آنکه تاریخ شمشیر باشد، تاریخ انتخاب است.
انتخاب میان ماندن در کوفه یا حرکت به سوی کربلا.
کوفه فقط یک شهر نبود؛ یک وضعیت روانی و اجتماعی بود؛ سرزمینی که بسیاری در آن، حسین را دوست داشتند اما هزینه دوست داشتنش را نمیپذیرفتند. آنان نه دشمن حسین بودند و نه یار او؛ اسیر محاسبات روزمره، ترسهای شخصی و مصلحتهای زودگذر بودند.
در مقابل، حبیب بن مظاهر ایستاده بود؛ پیرمردی که دیر تصمیم نگرفت. او از کوفه خارج شد؛ نه برای پیروزی نظامی، بلکه برای شکست نخوردن در آزمون وفاداری.
سال ۱۴۰۱ را به یاد میآورم.
روزهایی که بسیاری از دوستان، حتی برخی چهرههای مدعی انقلابیگری، تماس میگرفتند و میگفتند:
«سکوت کن؛ خطر دارد. کسی پشتت نیست. خودت را به دردسر نینداز.»
اما من در ذهنم، تصویر دیگری داشتم؛ تصویری از مردی که در واپسین ساعات عمرش فرمود:
«کسی چون من با کسی چون یزید بیعت نمیکند.»
من نه حبیبم، نه عباس و نه شایسته مقایسه با یاران عاشورا؛ اما میتوانم از آنان یک درس بگیرم:
اینکه گاهی بزرگترین هجرت انسان، خروج از جغرافیا نیست؛ خروج از کوفههای درون است.
خروج از ترس.
خروج از عافیتطلبی.
خروج از معامله کردن حقیقت با امنیت.
امروز، اگر بار دیگر از من بپرسند آیا تندرو هستی، پاسخم همان است که سالها در درون خود تکرار کردهام:
نه.
من تندرو نیستم.
من فقط سالها پیش، بیسروصدا، از کوفه خارج شدهام و هنوز در مسیر کربلا قدم میزنم.
اگر روزی حسین زمانهام مرا بخواند، آرزویم این نیست که فاتح باشم؛ تنها میخواهم شرمنده نباشم که در لحظه امتحان، در کوفه ماندم.
- نویسنده : عباس اکبری زاده


















