دیروز، در نقطه صفر مرزی مهران، دوباره دیدمت؛ همان‌جا که جاده عشق از میان خاک و غبار عبور می‌کند و هر قدم، حکایتی از دلدادگی دارد. چتر پارچه‌ای‌ات شاید فقط تکه‌ای سایه باشد، اما من آن را نخلِ خرمای میثم تمار می‌بینم؛ سایه‌بانی که نه از چوب و برگ، که از عشق روییده است. زیر […]

دیروز، در نقطه صفر مرزی مهران، دوباره دیدمت؛ همان‌جا که جاده عشق از میان خاک و غبار عبور می‌کند و هر قدم، حکایتی از دلدادگی دارد.

چتر پارچه‌ای‌ات شاید فقط تکه‌ای سایه باشد، اما من آن را نخلِ خرمای میثم تمار می‌بینم؛ سایه‌بانی که نه از چوب و برگ، که از عشق روییده است. زیر همین سایه، مردی نشسته که خادم حسین(ع) است؛ کفش زائران را واکس می‌زند، وصله می‌کند و راه رفتن عاشقان را هموارتر می‌سازد.
اما این فقط ظاهر ماجراست…
تو کفش‌ها را تعمیر نمی‌کنی؛ رد پای عشق را صیقل می‌دهی. واکس‌های براق و آسانِ امروز را کنار گذاشته‌ای؛ با همان واکس سنتی، با همان دست‌های ساده و بی‌ادعا، واکس دل می‌زنی.
هر سوزن و نخی که در چرم کفش زائر فرو می‌رود، انگار نذر توست برای تمام مسیرهایی که به نام حسین(ع) پیموده می‌شوند. گویی خارهای پای رقیه(س) را از راه زائران جمع می‌کنی تا پای هیچ عاشقی در مسیر کربلا زخمی نشود.
کفاش مهران!
امروز نوبت دل من است…
بیا این دل خسته را هم روی زانویت بگذار. خارهای پنهانش را با همان سوزن اخلاص بیرون بکش و با نخ محبت، تکه‌های شکسته‌اش را دوباره به هم بدوز.
این دل، هر سال در اربعین می‌شکند؛ نه از درد، که از شوق.
تعمیرش کن؛ شاید این دلِ وصله‌خورده، دوباره توان رفتن به سرزمین عشق را پیدا کند.