حسین؛ شهیدی از نسل دهه هشتاد، پسر بدره و نگهبان ماندگار مهران روایت یک دهه هشتادی که زندگی را با مسئولیت آغاز کرد و شهادت را با وفاداری به پایان رساند در میان دفتر قطور روایت‌های مقاومت مردم ایلام در جنگ رمضان، قرعه روایتگری به نام جوانی افتاد که قصه‌اش فراتر از یک شهادت است؛ […]

حسین؛ شهیدی از نسل دهه هشتاد، پسر بدره و نگهبان ماندگار مهران

روایت یک دهه هشتادی که زندگی را با مسئولیت آغاز کرد و شهادت را با وفاداری به پایان رساند

در میان دفتر قطور روایت‌های مقاومت مردم ایلام در جنگ رمضان، قرعه روایتگری به نام جوانی افتاد که قصه‌اش فراتر از یک شهادت است؛ قصه یک «نسل» است. نسلی که هنوز رد پای کودکی‌هایش در کوچه‌های روستا مانده بود، اما زودتر از زمانه، بار مردانگی بر دوش کشید.

شهید والامقام حسین حسن‌بیگی، متولد ۱۲ اسفند ۱۳۸۴، از روستای خوش‌قدم شهرستان بدره، جوانی از تبار غیرت و مسئولیت بود؛ جوانی دهه هشتادی که زندگی کوتاهش، سرشار از نشانه‌هایی بود که انسان را نه با سن، بلکه با عمق شخصیتش تعریف می‌کند.

غروب عمر زمینی حسین در ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ رقم خورد؛ زمانی که در لباس سربازی، در هنگ مرزی شهرستان مهران، مرز میان زندگی و جاودانگی را پیمود.

روایت حسین از زبان مادر آغاز می‌شود؛ همان جایی که بسیاری از حقیقت‌ها نه در گزارش‌ها، بلکه در حافظه مادران شهدا زنده می‌مانند.

شب جمعه، بعد از نماز مغرب و عشاء، مادر حسین تماس گرفت و قصه پسری را گفت که از نوجوانی معنای ایستادن را فهمیده بود.

در روزهای سخت کرونا، زمانی که رنج پدر را دید، کودک نماند؛ بزرگ شد. آستین همت بالا زد، وارد میدان کار شد و با تلاش فراوان به یکی از بهترین صافکارهای ایلام تبدیل شد؛ جوانی که هنوز جوان بود، اما ستون خانه شده بود.

او تنها یک شاغل نبود؛ روایت یک فرزند مسئول بود که فهمیده بود خانواده، گاهی به یک تکیه‌گاه نیاز دارد.

با رسیدن زمان خدمت مقدس سربازی، مسیرش از کارگاه به مرز رسید؛ از ابزار صافکاری تا برجک نگهبانی.

یک هفته قبل از آغاز جنگ، یک روز مرخصی گرفت و به خانه آمد. در کنار خانواده، در نخودکاری کمک می‌کرد که صحبت از احتمال جنگ شد.

مادر گفت: «پسرم کمتر بخند، نگرانم می‌کنی.»

شب هنگام، چند گردو برایش کنار گذاشت. حسین گفت: «کافی نیست، می‌خواهم با دوستانم بخورم.»

و گردوها را نبرد؛ شاید نمی‌دانست آخرین یادگاری مادر، همین گردوهای نبرده خواهد شد.

صبح، راهی هنگ شد.

نهم اسفند، حوالی ساعت سه بعدازظهر، تماس گرفت. خواهرش گوشی را برداشت: «سلام داداشی…»

اما مادر گوشی را گرفت. حسین از شرایط منطقه گفت؛ از حمله دشمن به هنگ مرزی دهلران.

اضطراب مادر بالا گرفت: «حسین، هنگ مهران را هم می‌زنند؟»

و پاسخ حسین فقط یک خنده آرام بود: «نگران نباش مادر…»

مادر پرسید: «غذا خوردی؟»

گفت: «مادر، ما روزه هستیم.»

و این آخرین گفت‌وگوی یک مادر و پسر بود؛ گفت‌وگویی کوتاه، اما پر از معنای وداع.

وقتی برخی به او پیشنهاد کردند منطقه را ترک کند، پاسخ حسین یک جمله بود: «من سربازم؛ از وظیفه‌ای که دارم فرار نمی‌کنم.»

این جمله شاید ساده باشد، اما تمام فلسفه شخصیت او را روایت می‌کند: وفاداری به عهد.

شب عملیات، مادر دل‌آشوب بود. از نگرانی با یکی از دوستان سرباز حسین به نام دانیال تماس گرفت و خواست حسین را با خود به خوابگاه ببرد تا از محل اصلی هنگ فاصله بگیرد و کنارش باشد.

اما حسین نپذیرفت. او ماندن در محل خدمت را انتخاب کرد و گفت: «من ساعت ۱۲ تا ۲ شیفت برجک دارم؛ همین‌جا می‌مانم.»

شهید زینی‌وند، سرباز اهل قم، آن شب جمله‌ای گفت که بعدها رنگی از پیش‌آگاهی پیدا کرد: «چراغ‌ها را خاموش کنید… همه ما فردا نیستیم.»

چند ساعت بعد، حوالی ساعت سه بامداد، حسین حسن‌بیگی به جمع آسمانی‌ها پیوست.

خبر که رسید، پدر و مادر خود را به مهران رساندند. ابتدا گفتند حسین زنده است و به ایلام منتقل شده؛ اما جست‌وجو ادامه یافت.

بازگشت دوباره به هنگ، معرفی به سردخانه و لحظه‌ای که مادر باید حقیقت را می‌دید.

در مسیر، مادر زمزمه کرد: «یا حسین… اسم پسرم را حسین گذاشتم؛ مراقبش باش.»

وقتی کاور را باز کرد، چهره حسین را دید؛ صورتش خاکی بود، خاکی شبیه خاک کربلا؛ اما پیکرش سالم بود.

مادر گفت: «دوازده شهید را با هم به ایلام آوردیم؛ حسین اهل رفاقت بود، دوستانش را تنها نمی‌گذاشت.»

این جمله، شاید خلاصه‌ترین تعریف شخصیت او باشد.

حسین فقط یک سرباز نبود؛ یک منش بود.

مادر ادامه داد: «دهه هشتادی بود، اما مهربانی‌اش بیشتر از سنش بود. اگر کسی ناراحت بود، خودش جلو می‌رفت. اگر کسی اشتباهی کرده بود، می‌گفت: اشکال ندارد.»

این «اشکال ندارد» شاید کوچک‌ترین جمله، اما بزرگ‌ترین میراث اخلاقی او بود.

در ادامه، مادر از روایت دیگری گفت؛ خوابی که یکی از نزدیکان خانواده دیده بود.

معلم پیش‌دبستانی برادر حسین که هر سال عید به خانواده سر می‌زد، امسال نیامده بود. مادر تماس گرفت و علت را پرسید.

گفت: «ترسیدم بیایم؛ خواب عجیبی از حسین دیدم.»

در خواب دیده بود عکس حسین در فضای مجازی منتشر شده و همه به او افتخار می‌کنند.
وقتی گفته بود: «حسین شهید شده…» از شدت تأثر از حال رفته بود.

او درباره حسین گفته بود: «حتی یک بار ندیدم با پدر، مادر، خواهر یا برادرش تلخی کند.»

و شاید همین جمله، عصاره زندگی حسین باشد؛ جوانی که در خانه مهربان بود، در جامعه مسئول بود و در میدان، وفادار.

آری حسین جان…

ما هم در فضای مجازی برایت دور افتخار می‌زنیم؛ برای جوانی که از خاک کارگاه تا خاکریز مرز، مسیر مردانگی را پیمود.

تو هم هر شب جمعه، کنار سیدالشهدا (ع)، این روایت را با یک دعا لایک کن…

حسین؛ روایت جوانی که کوتاه زیست، اما تاریخ، نامش را بلند نوشت.

  • نویسنده : عباس اکبری زاده