اردیبهشت رو به پایان است و جمعه، بوی شبهای کربلا گرفته. شب زیارتی سیدالشهداست و ما ایستادهایم بر مرز یک سال، از آن روز سیاه که خبر سقوط پرندهای در حوالی مرزهای شمال غرب، قلب میلیونها ایرانی را شکست.
شهید جمهور؛
نه فقط یک لقب، که فصلی قطور از تاریخ جمهوریت در ایران است. مردی با عبای ساده، لهجهای صمیمی و نگاهی عمیق که در روزگار قحطالرجال، قامت یک دولت را با شجاعت و صداقت ایستاده نگاه داشت. اما این قصه، روایت بیوفاییها و ریاکاریها هم هست.
خرداد ۱۴۰۰؛
شما از راه رسیدید. صحنه سیاسی کشور آکنده بود از سردرگمی و یأس، اما شما امید را به میدان آوردید. در ایلام، همان دیاری که امروز خود را داغدارتان میداند، کسانی پرچم ستادتان را برافراشتند، که تا دیروز چهرههای تمامعیار اصلاحطلبی بودند. آن روزها مدعی انقلابیگری شدند؛ حکم گرفتند، ستاد بستند، اما امروز…
امروز با لبخند سردی که بوی تزویر میدهد، علیه همان دولتی که در سایهاش نان خوردند، تیغ کشیدهاند.
شهید عزیز؛
یادت هست؟ گفتی «من ستاد ندارم، همه مردم ستاد مناند». اما برخی، از همان جمله وحدتخواهانه، قصر قدرت ساختند. نام «بیطرفی» را بر تاج «منفعت» زدند و بر صندلیها نشستند. و اکنون، یکبهیک مدیران صدیق شما را همچون متهمان سیاسی، در قاب تخریب آویزان میکنند.
کدام منطق اجازه میدهد که عدالتخواهان، پس از رفتن شما، اینچنین بیرحمانه قربانی شوند؟
کجای آزادیخواهیست که شبیه رومیان باستان، نامبرداران دولت مردمی را یکبهیک در میدان تخریب، شمشیر بزنند و بعد بر طبل آزادی بیان بکوبند؟
ای سید دلها؛
مرا ببخش، که نتوانستم این دوروییها را با خود به گور ببرم. من، یکی از همانهایی هستم که در کوههای زاگرس، برای ستاد تولید محتوای انقلابیات قلم میزدم. امروز با صدای بلند میگویم: در مکتب شما، معامله بر سر باورها جایز نیست. «تفکر نفروش» شرافت ماست و بر آن خواهیم ماند.
در آخرین جمعه اردیبهشت، دلمان نهتنها برای شما، که برای عدالت، برای صداقت، برای جمهوریت اصیل اسلامی میسوزد.
و در سیام اردیبهشت، ما بر زخم تازهمان دست میگذاریم و با اشک در چشم و غیرت در دل، عهد میبندیم که پرچم شما بر زمین نخواهد ماند.
- نویسنده : عباس اکبری زاده



















