فرار مغزها همیشه صدای بسته شدن چمدان و عبور از فرودگاه نیست.
گاهی انسانی از کشورش نمیرود، اما ذهنش سالهاست مهاجرت کرده است.
او هنوز در همین خیابانها راه میرود،
در صف نان میایستد،
مالیات میدهد،
اخبار میخواند،
میخندد،
حتی گاهی شوخی میکند؛
اما در عمق نگاهش چیزی فرو ریخته است؛
چیزی به نام «امید به فردا».
خطرناکترین نوع فرار مغزها همین است؛
وقتی مغز، پیش از بدن، وطن را ترک میکند.
جامعه فقط با مهاجرت نخبگان فقیر نمیشود؛
گاهی با ماندن انسانهای خاموش و خسته و بیانگیزه فرو میپاشد.
آدمهایی که دیگر برای ساختن آینده نمیجنگند،
چون احساس میکنند آینده مدتهاست آنها را رها کرده است.
این نسل، نسل خستگی مزمن است؛
نسلی که شبها با اضطراب میخوابد و صبحها با بیحوصلگی بیدار میشود.
نسلی که بیش از آنکه زندگی کند، فقط دوام میآورد.
چشمهایش باز است، اما رؤیاهایش به خواب مصنوعی رفتهاند.
در چنین جامعهای، مغزها پیر میشوند پیش از آنکه موها سفید شوند.
انسانها راه میروند، کار میکنند، حرف میزنند؛
اما در درونشان سکوت سردی جریان دارد.
سکوتی شبیه شهر بعد از جنگ.
بعضیها به مواد مخدر پناه میبرند،
بعضی به الکل،
بعضی به قرصهای اعصاب،
و بعضی فقط به بیحسی.
بیحسی خطرناکترین اعتیاد عصر ماست؛
وقتی دیگر نه چیزی آدم را خوشحال میکند و نه چیزی به خشم میآورد.
داروخانهها دیگر فقط محل فروش دارو نیستند؛
گاهی شبیه اورژانسهای خاموش روحاند.
جایی که آدمها میآیند تا چند ساعت ذهنشان را خاموش کنند؛
تا کمتر فکر کنند،
کمتر بترسند،
کمتر فرو بریزند.
و تلختر آنجاست که بسیاری از این آدمها، ظاهراً «عادی» به نظر میرسند.
سر کار میروند،
لبخند میزنند،
پست میگذارند،
قهوه میخورند،
اما در درونشان چیزی آرامآرام در حال مرگ است.
نمیدانم چرا این یادداشت را نوشتم.
نه معتادم، نه الکل میخورم، نه داروی اعصاب مصرف میکنم؛
اما گاهی احساس میکنم ذهنم تا انتهای کوچهای رفته که نامش «بنبست ناامیدی» است.
شاید من هم یکی از همان فرار مغزها باشم؛
نه مهاجرِ خارج از کشور،
بلکه مهاجرِ خاموشِ درونِ وطن.
و هنوز نمیدانم مقصر اصلی کیست؛
بیعدالتی؟
دروغ؟
فاصله میان مردم و مسئولان؟
اقتصاد فرسوده؟
زخمهای پنهانِ یک نسل؟
یا شاید خود ما؛
ما که آنقدر خسته شدیم تا کمکم باور کردیم رؤیا داشتن، نوعی سادهلوحی است.
- نویسنده : عباس اکبری زاده


















