امروز در روزهای پساجنگ و آتشبس با دشمن آمریکایی به سر میبریم؛ روزهایی که صدر اخبار جهان به یک جمله گره خورده است: «مذاکره ایران و آمریکا؛ توافق نزدیک است یا دور؟» این قصه البته ریشهای چهل و هفت ساله دارد، اما من امروز در جایگاه یک میانسالِ دهه شصتی که چهل بهار را پشت […]
امروز در روزهای پساجنگ و آتشبس با دشمن آمریکایی به سر میبریم؛ روزهایی که صدر اخبار جهان به یک جمله گره خورده است: «مذاکره ایران و آمریکا؛ توافق نزدیک است یا دور؟» این قصه البته ریشهای چهل و هفت ساله دارد، اما من امروز در جایگاه یک میانسالِ دهه شصتی که چهل بهار را پشت سر گذاشته، با شما سخن میگویم؛ کسی که هنوز شورِ جوانیِ بیستسالگی را در سر دارد، اما گاهی هم به کوچه بنبست «ناامیدی» سرک میکشد.
وقتی سلولهای خاکستری مغزم به یاد بهارهای گذشته میافتند، آینه را نگاه میکنم. مو و ریشِ سپیدم مرا به خوابیدن در آن بنبستِ سرد ناامیدی دعوت میکند، اما پردازشگرهای ذهنم هنوز رنگِ تسلیم نگرفتهاند؛ پس به موهایم رنگِ جوانی میزنم و ساعت ۲۱ تا ۲۳ به خیابان میروم تا میانِ مردم باشم. مردمی با گرایشهای فکری، قومی و سیاسی متفاوت که با یک تصمیم قاطع کنار هم ایستادهاند: «حفظ ایران و امید به زندگی بهتر در آیندهای نزدیک.»
اما این آینده، نیازمند مذاکره است. سوال بزرگ من اینجاست: ما که دشمن را در میدان نظامی به زانو درآوردیم، چرا هنوز تمام رقابت و دعواها بر سر مذاکره با غریبههاست؟ آیا وقت آن نرسیده که با «منِ شهروند» مذاکره کنید؟ با آن دختر بیحجابِ دهه شصتی، هفتادی، هشتادی و نود؛ با آن پسری که دانشگاه و سربازی را تمام کرده و حالا سرگردانِ پارکها و کافههاست، نه شغلی دارد و نه امیدی برای ازدواج.
باید با منِ «ارزشی» مذاکره کنید؛ منی که مثل همه مردم زیر فشار وحشتناک اقتصادی خرد شدم، اما همچنان فریاد «هیهات من الذله»، «اللهاکبر» و «مرگ بر آمریکا» سر میدهم. من در رسانهها پلاکاردِ «حجابت را رعایت کن» میبینم، خبر پلمب کافهها را میخوانم و خواصِ روشنفکر، مرا مقصرِ این تندرویها میدانند؛ در حالی که نه اختیاری در تصمیمات دارم و نه ریالی از مالِ دولت به سفرهام نشسته است. از آنسو، شبکههای ماهوارهای تا هفت پُشتِ مرا به جرمِ دفاع از ایران و بیعت با رهبری، هتک حرمت میکنند. من از هردو سو رانده شدهام.
خواصِ روشنفکری که به دنبال باج دادن به آمریکا هستند، هیچگاه با طیف منتقدِ داخلی مذاکره نکردهاند و فقط از نامِ معترضان پله میسازند؛ در مقابل، مخالفانِ مذاکره نیز هیچگاه پای صحبتِ بدنهی انقلابی و ارزشی ننشستهاند. هر دو طرف فقط به دنبالِ سودِ سیاسیِ خویش از ما مردم هستند.
وقت آن است با ما «شهروندان» توافق کنید. دشمنِ خارجی شکست خورده، حالا نوبتِ صلحِ داخلی است. راستی! اگر کافهها برای حجاب پلمب میشوند، آیا خانه و کسبوکارِ مفسدین سیاسی و اقتصادی هم پلمب شده است؟ یا آنها امتیاز VIP دارند؟ چرا دکلدزدها باید نقد کنند و هواپیما بخرند، اما سهم جوانِ ایرانی فقط یک «پراید بیکیفیت» باشد؟ آیا هنوز زمانِ مذاکره با «آقازادهها»، «خالهزادهها» و «داییزادهها» تمام نشده؟ آیا خوشبختی فقط حقِ یقه سفیدها و فرزندانِ آنهاست؟
با من مذاکره کنید، این توافقِ دو سر بُرد است.
در پایان، میخواهم بگویم که ای دخترِ هموطنم، من «حالت را خریدارم»؛ تو که شاید حجابِ رسمی نداری اما با ذکرِ «حسین»، پرچمت بر زمین نمیافتد و با شور سینه میزنی. من و تو یکی هستیم؛ تو در خیابان سینه میزنی و پلاکاردِ تذکر میبینی، من هم در هیئتهای زیرزمینی پیراهن از تن درمیآورم و با شورِ مداح مست میشوم و تذکر میشنوم که «این کارها شرک است». ما هر دو از یک تباریم؛ اگر با هم بمانیم، شک نکن که همهچیز درست خواهد شد.
- نویسنده : عباس اکبری زاده


















