لهوف برخاست؛ این فصل را هنوز ننوشته بود لهوف، این بار قلمت را در مرکب اشک فرو ببر؛ محرم ۱۴۴۸، فصل دیگری از دلدادگی را می‌طلبد. روایت کن؛ آن‌گاه که کاروان تشییع، در کوچه‌های کربلا به حرکت درآمد، گویی خاک، خاطره قدم‌های حسین(ع) را به یاد آورد و باد، نوحه فرات را در گوش […]

 

لهوف برخاست؛ این فصل را هنوز ننوشته بود

لهوف، این بار قلمت را در مرکب اشک فرو ببر؛ محرم ۱۴۴۸، فصل دیگری از دلدادگی را می‌طلبد.
روایت کن؛ آن‌گاه که کاروان تشییع، در کوچه‌های کربلا به حرکت درآمد، گویی خاک، خاطره قدم‌های حسین(ع) را به یاد آورد و باد، نوحه فرات را در گوش نخل‌ها زمزمه کرد.
و اینک، پرده خیال را کنار بزن…
بگو که در افق عشق، حسین (ع) به استقبال عاشقی آمد که عمر خویش را وقف نام او کرده بود. بگو که قامت رشید عباس (ع) ، با پرچم همیشه برافراشته وفا، به پیشواز ایستاد؛ همان علمداری که دست نداشت، اما پناه همه دست‌های بریده تاریخ بود.
روایت کن که زینب (س) ، با چشمانی آشنا به داغ، نگریست؛ نه از سر ناتوانی، که با همان صبری که عاشورا را جاودانه کرد. اشکش، امتداد اشک‌های عصر دهم محرم بود؛ اشکی که هر دلداده حسین،(ع) سهمی از آن دارد.
و از فاطمه زهرا (س) بگو؛ از مادری که عبای مهر بر دوش خادم ولایت افکند؛ گویی همه خستگی سالیان را با نوازشی مادرانه از جان او برگرفت.
لهوف، بنویس که اگر آسمان زبان می‌گشود، فرشتگان نام وفاداری را زمزمه می‌کردند؛ و اگر زمین سخن می‌گفت، کربلا شهادت می‌داد که هر کس دلش را به حسین(ع) سپرد، غریب نخواهد ماند.
لهوف، این فصل را چنان روایت کن که هر واژه، بوی تربت بدهد؛ هر سطر، عطر فرات داشته باشد؛ و هر نقطه، قطره اشکی باشد که از چشم‌های عاشقان حسین(ع) فرو می‌چکد.
لهوف… زنده شو؛ این بار، نه فقط تاریخ را، که دلدادگی را روایت کن.

  • نویسنده : عباس اکبری زاده