دوازده کیلومتر تا مرز مهران، فقط یک فاصله جغرافیایی نیست؛ روایتی است از انسان‌هایی که در مسیر کربلا، از خود عبور می‌کنند تا به حقیقت نزدیک‌تر شوند. اربعین در این جاده، نه پایان یک سفر، بلکه آغاز یک فهم تازه از ایمان، محبت و انتظار است.

اربعین را نباید پایان یک زیارت دانست؛ اربعین، آغاز تاریخی دیگر است. اگر عاشورا، نقطه عزیمت نهضت جاودانه امام حسین (ع) بود، اربعین استمرار همان نهضت در متن تاریخ است؛ تاریخی که در اندیشه شیعه، مقصد نهایی آن به ظهور آخرین ذخیره الهی، حضرت بقیةالله الأعظم، امام مهدی (عج)، ختم می‌شود. از این منظر، اربعین تنها یادبود یک واقعه تاریخی نیست؛ تمرین بزرگ امت برای فردای ظهور است.

قصد ندارم احساسات را جایگزین اندیشه کنم و دل‌نوشته‌ای صرفاً عاطفی بنویسم. بیش از چهار دهه از عمرم گذشته است و سلول‌های خاکستری مغزم آموخته‌اند که پیش از هر داوری، بیندیشند. با این همه، هر سال، یکی دو روز پس از پایان اربعین تازه درمی‌یابم که این حادثه عظیم پایان یافته است؛ گویی روح انسان، دیرتر از جسم از جاده کربلا بازمی‌گردد.

از دهم صفر تا بیستم صفر، میلیون‌ها انسان با زبان‌ها، فرهنگ‌ها، قومیت‌ها و اندیشه‌های گوناگون از مرز مهران عبور می‌کنند تا خود را به کربلا برسانند. هیچ قدرت سیاسی، اقتصادی یا نظامی، توان گردآوردن چنین جمعیتی را ندارد. این حرکت، از سنخ محاسبات متعارف تمدن جدید نیست؛ حقیقتی است که از اعماق ایمان برمی‌خیزد. کربلا در این ایام دیگر یک شهر نیست؛ قلب تپنده تاریخ است؛ جایی که مرزهای جغرافیا، طبقه اجتماعی، نژاد و ثروت در برابر حقیقتی برتر رنگ می‌بازند.

در این بیست روز، توفیق یافتم در موکب بهزیستی، در کنار معلولانی نماز بخوانم که محدودیت جسم، نتوانسته بود عظمت روحشان را محدود کند. آن نماز، برای من تنها ادای یک تکلیف شرعی نبود؛ تجربه حضور بود. چند جرعه آب برای وضو، طعم آب بهشت داشت و همان یک متر زمین، همه سهم من از فردوس الهی بود. آنجا فهمیدم انسان، اگر همه تعلقات خویش را بیرون از محراب بگذارد، همان یک متر خاک، از هزاران کاخ باشکوه ارزشمندتر می‌شود. شاید در سراسر عمر، نمازی همانند آن نماز نصیب انسان نشود.

در تمام مسیر، رفت‌وآمد زائران را نظاره می‌کردم. صدها هزار نفر وارد می‌شدند و صدها هزار نفر بازمی‌گشتند، اما شگفت آنکه این سیل عظیم انسانی، در آرامشی وصف‌ناشدنی جریان داشت. نه هیاهویی بود و نه آشفتگی. مردم کمتر سخن می‌گفتند؛ لبخندها جای کلمات را گرفته بودند. گویی همه، زبان مشترکی یافته بودند که ترجمان آن نه واژه، بلکه محبت بود.

در میان این جمعیت، پیرمرد کفاشی توجهم را به خود جلب کرد. زیر سایه پارچه ای نشسته بود؛ دستانش از سال‌ها کار، پینه بسته بود. آرام، نخ را از چشم سوزن عبور می‌داد و با دِرفِش، چرم کفش زائران را می‌شکافت تا راهی را که به کربلا ختم می‌شد، برای آنان هموار کند. در منطق علم اقتصاد، شاید کار او ناچیز و کم‌بها به نظر برسد؛ اما در هندسه معرفت عاشورا، همان عبور دادن نخ از چشم سوزن و همان ضربه‌های دِرفِش، عبادتی بود که ارزش آن را هیچ ترازوی اقتصادی نمی‌تواند اندازه بگیرد. اقتصاد زمین، ارزش را با سرمایه می‌سنجد؛ اما اقتصاد آسمان، ارزش انسان را با اخلاص، خدمت و نیت او محاسبه می‌کند. آن پیرمرد، بی‌آنکه بداند، با هر کوک بر کفش زائری، رشته‌ای از محبت را تا کربلا امتداد می‌داد و شاید همان عمل، در میزان الهی، از سرمایه‌های انباشته بسیاری از ثروتمندان سنگین‌تر باشد.

همان‌جا دریافتم که عاشورا، پیش از آنکه انسان را به ایثار فرا بخواند، معیار ارزش‌گذاری او را دگرگون می‌کند. آنچه در بازار دنیا کوچک شمرده می‌شود، در بازار آخرت گاه عظیم‌ترین سرمایه است، و آنچه در محاسبات مادی بزرگ می‌نماید، چه‌بسا در پیشگاه خداوند، وزنی نداشته باشد.

آنچه بیش از هر چیز ذهن مرا به خود مشغول کرد، آرامشی بود که در سراسر این مسیر موج می‌زد. میلیون‌ها انسان، با زبان‌ها، ملیت‌ها، فرهنگ‌ها و حتی سلیقه‌های گوناگون، در کنار یکدیگر حرکت می‌کردند؛ اما نه نزاعی دیده می‌شد، نه اضطرابی و نه آشفتگی‌ای که در هر اجتماع عظیم انسانی انتظار می‌رود. این سکینه، برای من صرفاً یک پدیده اجتماعی نبود.
سال‌ها علوم مختلف کوشیده‌اند رفتار انسان را با نظریه‌های جامعه‌شناختی، روان‌شناختی و اقتصادی تبیین کنند؛ اما آنچه من در مهران و کربلا دیدم، از جنس دیگری بود. احساس می‌کردم در آن مسیر، قانون دیگری بر عالم حکومت می‌کند؛ قانونی که هنوز در کتاب‌های دانشگاهی برای آن فصلی نوشته نشده است.
این سخن، نتیجه یک آزمایشگاه علمی نیست؛ روایت تجربه و یقین قلبی من است. باور دارم که از دوازده کیلومتر مانده به مرز مهران تا حرم سیدالشهدا (ع)، حقیقتی از وجود حضرت مهدی موعود (عج) بر جان انسان‌ها سایه می‌افکند؛ حقیقتی که دل‌ها را آرام می‌کند، کینه‌ها را می‌شوید و انسان‌ها را بر مدار محبت گرد هم می‌آورد.
آن آرامش را نه محصول نظم اداری می‌دانستم و نه نتیجه برنامه‌ریزی‌های بشری؛ بلکه آن را پرتوی از ولایت می‌دیدم؛ ولایتی که روزی سراسر زمین را فراخواهد گرفت.
در همان مسیر، بارها این اندیشه در ذهنم جان گرفت که شاید اربعین، نزدیک‌ترین تصویر زمینی از جامعه عصر ظهور باشد. جامعه‌ای که در آن، انسان‌ها پیش از آنکه با قانون به یکدیگر احترام بگذارند، با ایمان و محبت زندگی می‌کنند؛ جامعه‌ای که عدالت، محصول اجبار نیست، بلکه میوه معرفت است.
هر بار که زمزمه «اللهم عجل لولیک الفرج» بر لبانم جاری می‌شد، احساس می‌کردم این دعا، تنها تمنای ظهور نیست؛ بلکه عهدی است که انسان با امام زمان خویش می‌بندد؛ عهدی برای آنکه اگر روزی ندای «ألا یا أهل العالم» برخاست، در صف مرددها نباشد.
در آن دوازده کیلومتر، بارها با خود گفتم شاید همین راه، روزی مسیر عبور همان سیصدوسیزده نفری باشد که پرچم عدالت جهانی را به دوش خواهند کشید. شاید همین خاک، روزی گام‌های آنان را به خاطر بسپارد. من نمی‌توانستم این احساس را از خود دور کنم. هرچه بیشتر در آن فضا نفس می‌کشیدم، یقینم بیشتر می‌شد که اربعین، تنها یاد گذشته نیست؛ تمرین آینده است؛ آینده‌ای که با ظهور حضرت ولی‌عصر (عج) معنا خواهد یافت.
بیست روز اربعین، با همه عظمتش، همانند برق می‌گذرد. گویی زمان نیز در این ایام، تابع قواعد دیگری است. هنوز خستگی راه از تن بیرون نرفته، کاروان بازگشت آغاز می‌شود. گاه با خود می‌اندیشیدم شاید راز این شتاب آن باشد که انسان، هرگاه به حقیقت نزدیک‌تر می‌شود، زمان را کمتر احساس می‌کند. شاید از همین روست که اربعین، بیش از آنکه در تقویم بگنجد، در جان انسان ماندگار می‌شود.
روزهایی که در مرز مهران بودم، پیوسته ذکر «اللهم عجل لولیک الفرج» همدم نفس‌هایم بود. هر بار این دعا را زمزمه می‌کردم، احساس می‌کردم فاصله میان مهران و کربلا، تنها چند صد کیلومتر نیست؛ فاصله‌ای است میان امروز و فردای ظهور؛ فاصله‌ای که با هر قدم، کوتاه‌تر می‌شود و با هر اشک، معنایی تازه می‌یابد.

در واپسین روزهای حضورم در مهران، دیگر مرز را تنها یک گذرگاه جغرافیایی نمی‌دیدم. دوازده کیلومتر منتهی به مرز، برای من قطعه‌ای از خاک نبود؛ اقلیمی از معنا بود؛ جایی که زمین، اندکی به آسمان نزدیک‌تر می‌شد و انسان، فاصله خود را نه با کربلا، بلکه با حقیقت وجود خویش اندازه می‌گرفت.
بارها خواستم آنچه را در جانم می‌گذشت با واژه‌ها بیان کنم، اما واژه‌ها از حمل آن معنا ناتوان بودند. بعضی تجربه‌ها را نمی‌توان نوشت؛ باید زیست. اربعین از همان حقیقت‌هایی است که هر اندازه درباره آن سخن گفته شود، باز چیزی از حقیقتش در سکوت باقی می‌ماند.
گرمای مهران، سوزان بود؛ اما سوز دیگری در درونم شعله می‌کشید. اشک تا پشت پلک‌ها می‌آمد و همان‌جا می‌ایستاد. گویی دل، اجازه جاری شدنش را نمی‌داد. احساس می‌کردم اگر آن اشک فرو بریزد، دیگر سخنی برای گفتن باقی نخواهد ماند. بعضی اشک‌ها برای ریختن نیستند؛ برای ماندن‌اند، تا شهادت دهند که انسان، لحظه‌ای از بهشت را بر روی زمین لمس کرده است.
آن دوازده کیلومتر را با همه وجودم، سرشار از حضور حضرت مهدی موعود (عج) احساس کردم. این، نه ادعای یک برهان فلسفی است و نه نتیجه یک پژوهش دانشگاهی؛ حقیقتی است که در ژرفای جانم آن را یافتم و با آن زیستم. هر کس اربعین را به اندازه ظرف وجود خویش می‌بیند و من، در آن مسیر، رایحه انتظار را استشمام کردم؛ انتظاری که از مرز مهران آغاز می‌شد و تا کربلا امتداد می‌یافت.
اکنون که این سطرها را می‌نویسم، اربعین پایان یافته است؛ اما حقیقت اربعین پایان‌پذیر نیست. کاروان‌ها بازگشته‌اند، موکب‌ها جمع شده‌اند، جاده‌ها آرام گرفته‌اند، اما آنچه در دل انسان کاشته می‌شود، با پایان سفر از میان نمی‌رود. اربعین، اگر حقیقتاً در جان انسان طلوع کند، دیگر یک مناسبت تقویمی نیست؛ شیوه‌ای از زیستن است.
شاید سال‌های بعد، بار دیگر از همان جاده عبور کنم و باز همان پیرمرد کفاش را نبینم؛ شاید آن چادر ساده دیگر برپا نباشد و بسیاری از چهره‌ها در حافظه زمان محو شوند؛ اما یقین دارم آنچه در آن مسیر دیده‌ام، از حافظه تاریخ پاک نخواهد شد؛ زیرا تاریخ را تنها پادشاهان و فرماندهان نمی‌سازند؛ گاه پیرمردی که نخ را از چشم سوزن عبور می‌دهد، مادری که جرعه‌ای آب به زائری می‌بخشد، یا کودکی که کفش‌های زائران را جفت می‌کند، تاریخ را ماندگارتر از فاتحان رقم می‌زنند.
من از مهران بازگشتم؛ اما گمان نمی‌کنم تمام وجودم بازگشته باشد. هنوز بخشی از جانم در آن دوازده کیلومتر مانده است؛ همان‌جا که آسمان به زمین نزدیک‌تر بود، دعا از زبان به دل می‌رسید، اشک حرمت پیدا می‌کرد و انسان، بیش از همیشه، بوی ظهور را احساس می‌کرد.

و با خود می‌اندیشم: شاید بهشت، مقصد راه نباشد؛ شاید بهشت، همان راهی باشد که انسان را به حسین (ع) می‌رساند و در انتظار مهدی (عج) نگه می‌دارد.

  • نویسنده : عباس اکبری زاده