“زهرا کمالی در مراسم شهدای فجر: روایت مادر شهید در دل انقلاب ۵۷ ایلام” امروز سهشنبه، مانند هر هفته، مراسم دعای توسل و بزرگداشت شهدای استان در دفتر نماینده محترم ولی فقیه و امام جمعه شهر ایلام برگزار شد. این سهشنبه به شهدای دهه فجر انقلاب ۵٧ در استان ایلام اختصاص داشت و سخنران […]
“زهرا کمالی در مراسم شهدای فجر: روایت مادر شهید در دل انقلاب ۵۷ ایلام”
امروز سهشنبه، مانند هر هفته، مراسم دعای توسل و بزرگداشت شهدای استان در دفتر نماینده محترم ولی فقیه و امام جمعه شهر ایلام برگزار شد. این سهشنبه به شهدای دهه فجر انقلاب ۵٧ در استان ایلام اختصاص داشت و سخنران این جلسه، فرزند شهیده والامقام ربابه کمالی بود که در زمان انقلاب ١۶ سال داشت.
خانم کمالی، با همان هوش و ١۶ سالگی، به روایت انقلاب ۵٧ و شهادت مادر عظیمالشأن خود، شهیده ربابه پرداخت. زهرا کمالی در ابتدا گفت: در آن روزها سوالی در ذهنش مطرح بود که چرا جوانان ما اعتراض میکنند و هر روز کشته میشوند، اما با وجود خشونت رژیم پهلوی و کشتارها، از مبارزه دست نمیکشیدند و انقلاب شکل گرفت.
وی افزود: رژیم پهلوی به ارزشهای دینی مردم اهمیت نمیداد و در صدا و سیما و سینما با پخش برنامههای ضد ارزشهای اخلاقی و وابستگی به آمریکا و همپیمانی با اسرائیل، رژیم بیاراده و بیغیرتی نزد مردم بود.
زهرا کمالی در ادامه گفت: بانوان ایلامی با حضور خود در مبارزات، به مردان شجاعت دادند و به فرموده امام خمینی (ره)، حضور زنان در مبارزات معجزه انقلاب بود.
درباره نحوه شهادت مادرش، زهرا کمالی گفت: مادرم نقش چشمگیری در مبارزه با رژیم طاغوت داشت و همواره در جلسات مرحوم آیتالله حیدری و آیتالله کافی شرکت میکرد. روز 21 آبان 57، مصادف با عید قربان، تظاهرات مردم در میدان خیام بود و در آن روز، بسیاری از جوانان با گاز اشکآور مورد حمله قرار گرفتند و به دنبال پناهگاه میگشتند. مادرم درب خانه را باز میکرد و با تشت پر از آب، در پناهگاه برای شستن چشمهای مردم میگذاشت.
زهرا کمالی ادامه داد: ماموران رژیم به درب خانه آمدند و پدرم قصد داشت درب را باز کند و به ماموران جواب دهد، اما مادرم مانع شد و گفت: «تو عصبی میشوی، خودم میروم جواب میدهم.» مادرم به طرف درب رفت و به ماموران گفت که کسی در خانه ما نیست، اما ماموران قانع نشدند و لوله تفنگ را روی گلوی مادرم گذاشتند و شلیک کردند. پس از آن، من به طرف ماموران رفتم و چند تیر شلیک کردند و سپس رفتند. آن روز حکومت نظامی بود و پناهندگان نیز نمیتوانستند از خانه خارج شوند.
وی ادامه داد: علی عبداللهی، همسایهمان که شب قبل مجسمه شاه را کند، از طریق نردبان به خانه ما آمد و مادرم را به بیمارستان بردیم، اما پزشکان نتواستند کمکی کنند و سرانجام هشت روز بعد، در روز عید غدیر خم، مادرم به شهادت رسید.


















