در چهارمین ایستگاه از مذاکرات پرحاشیه میان ایران و آمریکا، دیگر نه از دیپلماسی لبخند خبری بود، نه از تصویر صلح‌طلبانه‌ای که رسانه‌های غربی سال‌ها کوشیدند به افکار عمومی القا کنند. آنچه رخ داد، نه صرفاً شکست یک روند دیپلماتیک، بلکه برملا شدن راهبردی بود که بر پایه‌ی «اغتشاش ادراکی» و مهندسی ذهن ملت‌ها طراحی شده بود؛ راهبردی که گمان می‌کرد می‌توان با تردیدافکنی، وعده‌سازی کاذب و جنگ روانی، ستون‌های مقاومت یک ملت را فرو ریخت.

اگر از زاویه‌ی دکترینال به روابط ایران و آمریکا بنگریم، آنچه در چهار دور اخیر از مذاکرات نمایان شد، نه صرفاً یک فرآیند دیپلماتیک، بلکه نوعی «مهندسی اغتشاش ادراکی» در بستر جنگ ترکیبی بود؛ جریانی که سیاست‌گذاری‌های ایالات متحده را از سطح تصمیم‌سازی به سطح ادراک‌سازی ارتقا داد، به‌گونه‌ای که دیگر نیاز به فتح خاک نبود، بلکه کافی بود ذهن‌ها تسخیر شوند.
آمریکا از همان آغاز، در لایه‌ی نخست، با بهره‌گیری از دستگاه‌های رسانه‌ای و شبکه‌های اجتماعی وابسته، افکار عمومی ایرانی را در وضعیتی «شناور و معلق» میان تهدید و امید نگاه داشت. یک روز با تیترهایی از احتمال جنگ قریب‌الوقوع، روان جامعه را ملتهب ساخت و فردا با تصویرسازی از «نامه‌ی دیپلماتیک»، از خود چهره‌ای متمدن و صلح‌طلب به نمایش گذاشت. این همان تاکتیک قدیمی «ترساندن و وعده دادن» بود که در چارچوب نظریه‌ی سیاست هویتی و قدرت نرم، از آن برای بی‌ثبات‌سازی ذهنی جوامع هدف استفاده می‌شود.
جریان قیمت‌گذاری در بازار غیررسمی ارز و سکه، در همین قاب معنا پیدا می‌کند؛ آنجا که ادمین‌های ناشناس کانال‌های تلگرامی و صفحات مجازی ـ در غیاب ساختار اطلاعاتی شفاف ـ با هر توئیت، دلار را به صدهزار تومان می‌کشاندند و دوباره به‌ناگاه تا مرز هشتاد سقوط می‌دادند. این رفتار اقتصادی، نه تابع عرضه و تقاضا، بلکه تابع هندسه‌ی جنگ روانی بود.
در سطح رسمی، ترامپ به ظاهر مذاکره غیرمستقیم را پذیرفت. اما مذاکرات نه بر پایه‌ی منافع متوازن، بلکه بر بستری از «تحقیر ساختاریافته» شکل گرفت. برخی جریان‌های داخلی نیز، با نگاهی آمیخته به خودکم‌بینی و غرب‌باوری، ترامپ را نماد تغییر عقلانی تصویر کردند. تا جایی که واژگان رئیس‌جمهور آمریکا در داووس، به‌مثابه الهام فکری، در سخنرانی‌های نخبگان خودتحقیر تکرار شد. تحلیل‌گران وابسته، با تمرکز بر چهره‌هایی چون سعید جلیلی، کوشیدند محور مقاومت را عامل شکست مذاکرات بنامند، در حالی که جلیلی حتی در ساختار رسمی دولت جایگاهی نداشت.
اما حقیقت آن بود که در ایستگاه چهارم، مستی آمریکا از «توهم تسلیم ایران» فرو نشست. ترامپ، که تمام داده‌های خود را بر مبنای «نرمش ادراکی» نخبگان ایرانی تنظیم کرده بود، وقتی با واقعیت مقاومت ساختاری ایران مواجه شد، ناگهان زیر میز مذاکره زد. جالب آن‌که در این لحظه، تمام چهره‌های پرمدعای مذاکره‌گر داخلی، از زیباکلام تا مطهرنیا، از روحانی تا نصیری، به سکوتی سنگین پناه بردند. گویی فهمیده بودند که دیگر نمی‌توانند فرافکنی کنند؛ زیرا این بار، عامل شکست، نه قانون راهبردی مجلس، بلکه دکترین کلان ایالات متحده در مهار و فروپاشی ایران بود.
در خیابان‌ها نیز، جریان‌هایی که خود را آزادی‌خواه می‌دانستند، در همراهی با خواسته‌های آمریکا، به کشف حجاب‌های نمادین بسنده نکردند؛ بلکه با پروژه‌ی «خالص‌سازی هویتی»، دیوار میان دینداری و بی‌دینی را برداشتند، دیواری که روزگاری احمدی‌نژاد برای ترسیم آن متهم به «مرزبندی حذفی» بود.
امروز، مذاکرات نه به بن‌بست، که به افشای یک راهبرد شکست‌خورده انجامیده است. راهبردی که تصور می‌کرد می‌توان با لبخند به گرگ، او را وادار به ترک درندگی کرد. امروز باید پرسید: آیا شما که ایران را معطل لبخند دشمن کردید، شرافت اعتراف و عذرخواهی از ملت را دارید؟ آیا وقت آن نرسیده است که بپذیرید ساختار سیاست خارجی آمریکا ـ چه در هیبت دموکرات، چه جمهوری‌خواه ـ بر محور سلطه‌گری و استحاله‌ی مقاومت عمل می‌کند؟

  • نویسنده : عباس اکبری زاده