محرم امسال تنها یک مناسبت آیینی نیست؛ بازگشت یک پرسش تاریخی است. پرسشی که از کربلا آغاز شد و هنوز پایان نیافته است: انسان در لحظه انتخاب، در کدام سوی تاریخ می‌ایستد؟

«وَ مِثلی لا یُبایِعُ مِثلَه»
امشب محرم از راه نرسید؛
امشب تاریخ بیدار شد.
نیمه‌شب است.
باد، خاک هزار و چهارصد سال را از روی استخوان‌های تاریخ کنار می‌زند.
ناگهان قبرستان قرن‌ها به جنبش درمی‌آید.
کربلا از جا بلند می‌شود.
کوفه از خواب می‌پرد.
شام در آینه زمان می‌شکند.
و مردگان تاریخ، یک‌به‌یک به جلسه‌ای فراخوانده می‌شوند که ریاست آن را حسین بن علی(ع) بر عهده دارد.
هیچ پرچمی در کار نیست.
هیچ مداحی نمی‌خواند.
هیچ طبل و سنجی به صدا درنمی‌آید.
فقط حقیقت حاضر است.
حقیقتی که از همه شمشیرها برنده‌تر است.
حسین(ع) برنمی‌خیزد.
فقط نگاه می‌کند.
نگاهی که هنوز پس از چهارده قرن، کوفه را می‌لرزاند.
اولین کسی که اجازه سخن می‌گیرد، سلیمان بن صرد خزاعی است.
پیر شده است.
پیرتر از آنچه در تاریخ نوشته‌اند.
گویی چهارده قرن پشیمانی بر شانه‌هایش سنگینی می‌کند.
می‌گوید:
«مردم مرا رهبر توابین می‌شناسند؛ اما تاریخ مرا با نام دیگری به خاطر می‌آورد: مردی که دیر رسید.
من حق را گم نکردم.
زمان را گم کردم.
حسین را تنها نگذاشتم چون نمی‌شناختم؛
تنها گذاشتم چون تصمیم را به فردا موکول کردم.
و بدانید که بزرگ‌ترین گورستان تاریخ، گورستان مردگان نیست؛
گورستان تصمیم‌های به تأخیر افتاده است.»
سکوت بر مجلس می‌افتد.
ناگهان صدای برخورد شمشیر با سنگ بلند می‌شود.
مختار وارد می‌شود.
چهره‌اش بوی انتقام می‌دهد.
اما چشم‌هایش بوی حسرت.
می‌گوید:
«سال‌ها گفتند انتقام خون حسین را گرفتم.
دروغ می‌گویند.
هیچ‌کس نمی‌تواند خون حسین را جبران کند.
من فقط هزینه جنایت را از قاتلان گرفتم.
اما هنوز هر شب از خودم می‌پرسم:
اگر آن روز در کربلا بودم، آیا تاریخ به مختار احتیاج پیدا می‌کرد؟»
سرها پایین می‌افتد.
حتی شمشیرها خجالت می‌کشند.
از انتهای مجلس، حبیب بن مظاهر بلند می‌شود.
پیرمردی که از بسیاری جوانان جوان‌تر است.
لبخند می‌زند.
می‌گوید:
«عجیب است.
همه از شهادت ما حرف می‌زنند.
هیچ‌کس از انتخاب ما حرف نمی‌زند.
فضیلت ما کشته شدن نبود.
فضیلت ما این بود که وقتی حق صدا زد، جواب دادیم.»
مسلم بن عوسجه کنار او می‌ایستد.
دستش را روی شانه حبیب می‌گذارد.
می‌گوید:
«در کربلا قهرمان کسی نبود که شمشیر بهتری داشت.
قهرمان کسی بود که زودتر تردید را کشت.»
در همین لحظه درهای تالار با صدایی مهیب باز می‌شود.
همه برمی‌گردند.
مردی وارد می‌شود که نه شهید است و نه قاتل.
نه قهرمان است و نه خائن.
عبیدالله بن حر جعفی است.
خجالت‌زده‌تر از آن است که سر بلند کند.
می‌گوید:
«برای هشدار دادن آمده‌ام.
مراقب من باشید.
تاریخ همیشه از یزیدها ضربه نمی‌خورد.
بیشتر از من ضربه می‌خورد.
از آدم‌های محترمی که حق را می‌شناسند اما بهانه دارند.
از کسانی که می‌گویند: الان وقتش نیست… شرایط مناسب نیست… بگذار ببینیم چه می‌شود…
من قاتل حسین نبودم.
اما نبودن من، به قاتلان حسین کمک کرد.»
سکوت.
سکوت.
سکوت.
گویی همه تاریخ محکوم شده است.
ناگهان صدای گام‌هایی از دوردست می‌آید.
این بار نه از کوفه.
نه از شام.
نه از مدینه.
از قرن ما.
از خیابان‌های امروز.
از میان پیکرهای تشییع‌شده.
از میان مادران چشم‌انتظار.
از میان نسل‌هایی که هنوز عاشورا را فقط یک واقعه تاریخی نمی‌دانند.
شهیدان معاصر وارد تالار می‌شوند.
حبیب به آنان نگاه می‌کند.
مختار به آنان نگاه می‌کند.
سلیمان به آنان نگاه می‌کند.
همه منتظرند.
یکی از شهیدان جلو می‌آید و آرام می‌گوید:
«ما برای نوشتن تاریخ نیامدیم.
آمده‌ایم ببینیم شما پس از خواندن تاریخ چه کردید.»
و ناگهان می‌فهمم این مجلس برای محاکمه یزید تشکیل نشده است.
یزید قرن‌هاست مرده است.
این دادگاه برای من تشکیل شده است.
برای ما.
برای نسلی که هر روز میان عزت و مصلحت، میان حقیقت و آسایش، میان حضور و تأخیر، انتخاب می‌کند.
حسین(ع) پس از ساعت‌ها سکوت سر بلند می‌کند.
هیچ خطابه‌ای نمی‌خواند.
هیچ حکمی صادر نمی‌کند.
فقط همان جمله را تکرار می‌کند؛
جمله‌ای که هنوز پس از چهارده قرن، پرونده تاریخ را باز نگه داشته است:
«وَ مِثلی لا یُبایِعُ مِثلَه»
و ناگهان می‌فهمم محرم، ماه گریه بر گذشته نیست.
ماه پاسخ دادن به یک سؤال است:
وقتی تاریخ دوباره تو را صدا بزند، در صف حبیب خواهی ایستاد، یا در صف پشیمانان؟

  • نویسنده : عباس اکبری زاده